علی سطوتی قلعه » شعر » ۱۳۸۵-۱۲-۱۳

13-اسفند-1385


ژامبون مغزم را آماده مي كردند
در آن ساعت که رقص بومی ها به پایان رسید
و رشته رشته اش از چرخ گوشت می ریخت بیرون

دیدم دختر کبریت فروش را که موهایم را می ریزد توی ماشین لبا س شویی
و طعمه های جنسی ام را در می آورد از یخچال و می گذارد جلوی در
اجازه دادم عشق ما افلاتونی باشد

دختر کبریت فروش وقتی که خیلی کوچک بود به دنیا آمد
سه ساله بود که یازده سال از عمرش می گذشت
ما در پله های برج میلاد با یکدیگر آشنا شدیم
می رفت که خودش را از آن بالا بکشد پایين
من که داشتم برمی گشتم منصرف شده بودم قبلا
باید می گرفت جلوی چشم هایی را که تخم می گذاشتند
و کودک درونم را از لای پاهایش نمی انداخت بیرون

فردایش به یاور زنگ زدم
و همین طور که می لرزیدم از رو به رو
گفتم فوبیا باید همان لوبیا باشد که در یک تناسخ واژگانی دخول کرده و اصالت مادی خود را از دست داده است

فکر کردم دختر کبریت فروش را زیر پیراهنم پنهان کنم
دست و پاهایش را یکی یکی کندم به شیوه ای کاملا اکسپرسیونیستی
اما فقط ناخن هایش را پیش خودم نگه داشتم

دختر كبريت فروش عروسك نبود
خود دختركبريت فروش بود كه سال ها بعد با انبر دست ختنه اش كردند
علي رغم آن كه من اجازه دادم عشق ما افلاتوني باشد

۱۱ تیر ۱۳۸۶
تماس