علی سطوتی قلعه » شعر » بی‌خوابی

روزهایی آمد که فقط نگاه کردم
دیدم موجوداتی را که زدند رگ‌هایشان را و زیر پوستم کرم گذاشتند
کرم‌ها می‌ریختند شب توی خوابم و همان‌طور که خوابیده بودم پرتم می‌کردند پایین
بلند می‌شدم خودم را می‌تکاندم زنگ خانه‌مان را می‌زدم می‌رفتم توی اتاق و دیگر خوابم نمی‌بُرد
درست چسبیده بودم به سطح درونی لباس‌هایم
به این معنا که دورم زدند موجوداتی که ضمنن فضایی نبودند و چیزهای بی‌اهمیتی را نشانم ‌دادند که چند ساعت بعد اتفاق می‌افتاد


چند ساعت بعد هیچ اتفاقی نمی‌افتاد و من فکر می‌کردم یک نفر دارد اشتباهن جای من زندگی می‌کند
معنای دیگرش می‌تواند این باشد که خانواده‌ام نمی‌دانستند با کی حرف می‌زنم
همه‌اش دنبال دوستانم می‌گشتند
اصلن نمی‌دانستند دوستانم می‌روند کله‌هایشان را بهم می‌چسبانند و وقتی برمی‌گردند خیابان‌ها خلوت شده است
من خودم کله‌ی یاشار را دیدم که گذاشته بود روی میز و داشت با آن حرف می‌زد
فهمیدم باید تنهایش بگذارم
رفتم توی کمد دیواری در را به روی خودم بستم
وقتی بیرون آمدم یاشار رفته بود و آن‌ها متوجه نبودند
موجوادتی بودند که از انتهای واقعیت به دنیا آمدند و در نهایت به واقعیتی تبدیل شدند که هرگز نمی‌خوابید چون چشم‌هایشان باد می‌کرد و می‌ترکید و چشم‌های تازه‌ای درمی‌آوردند که جوان بود
وقتی زنگ ‌زدم مامان گفت کجا بودی گفتم خواب بودم اما دیگر خوابم نمی‌بُرد


روزهایی آمد که بیرونم کردند در ده دقیقه
ده دقیقه‌ی بعد در خانه‌ی هنرمندان نشسته بودم به آن شش سال فکر می‌کردم
می‌خواستم بشقاب‌پرنده‌ای ببینم که شب‌ها می‌چرخد پشت پنجره‌ی اتاقم
حتا تا این اندازه پایین می‌آید یعنی
اما چیزی که دیدم موجود میکروسکوپی‌ای بود که زیر عینک الهام درشت می‌شد و می‌خندید
وقتی خودم را تکان دادم هزاران موجود میکروسکوپی روی هوا معلق ماندند
دیدم جمعیتی را که علیه من حرکت می‌کردند پشت من در تاریکی
جرئت نمی‌کردم برگردم آن‌ها را ببینم
فقط نگاه کردم


روزهای بی‌پولی آمد در زمستان
صورتم را چسباندم کف دستم و فشار ‌دادم
خود به خود عقب رفتم
فهمیدم اتفاقاتی افتاده است اما من دارم جای یک نفر دیگر زندگی می‌‌کنم
ایستادم روبه‌روی آینه و خودم را معرفی کردم
بعد خواب‌هایی را به یاد آوردم که مشخصن اپیزودیک به نظر می‌رسیدند بدون آن که کوچک‌ترین ارتباطی با یکدیگر داشته باشند
کرم دندانه‌داری از دماغم آمد بیرون نشست روی گونه‌ام به من زل زد و خندید
فقط نگاه کردم
خانواده‌ام توی اتاق فکر می‌کردند که دارند بلندم می‌کنند
 روزهای سختی بود
به قول مجید یگانه  یاور هم نبود

۱۱ اسفند ۱۳۸۸
تماس