علی سطوتی قلعه » شعر » گالا
طناب قرمز را میکشیدم پایین و به چشمهای زرافهای تو دست میزدم
مطمئن بودم صدای عشقبازی ما از بالکن میآید
دو ساعت توی راهپله رفتیم دنبال آدمهایی که زنگ میزدند و قبل از فرار میگفتند نگران نباشید اتفاقی نخواهد افتاد
دو ساعت پیش میچرخیدم مثل بتری روی سقف
دو ساعت گذشت نازی بیا این دماسنج را از گوشم بکش
چند نفر بودند که پنهان شدند زیر پیراهنم بدون آنکه قبلش اجازه بگیرند
همه کار داشتند ماشین داشتند خانه داشتند اتاق داشتند جز من که حوصله نداشتم چیزهای دیگر هم نداشتم
فقط میتوانستم خودم را توی تلویزیون ببینم که تصویرم را از ته جمجمهام برمیداشت
همه چی از آن ته شکل لوزی به خود میگرفت و همین که عادی به نظر میرسید برق میرفت
پس برای آن که زنده بمانم باید از خودم میترسیدم وگرنه این شانس را از دست میدادم صدایت را بشنوم از راهپله: کیا! لباسهای زیرمان توی بالکن سفت میشوند و یخ میزنند
کیا یک مرد چهل و پنج ساله بود در بیست و شش سالگی
مثل دختر کبریتفروش که در سه سالگی یازده سال از عمرش میگذشت
همسرش نازی نمیدانست که او شبها توی مسافرخانهای در راهآهن میخوابد چون شبها پیش او میخوابید توی خانهای در یاخچیآباد. پس روزها کجا میرفت؟
به من دست نزن نازی
امشب به من دست نزن
دو ساعت پیش بهت گفتم که صاحبخانه راضی نیست
مادر تو هم راضی نبود
گفتیم میرویم دانشگاه
دو روز رفتیم شمال و کلن توی سینما بودیم
این خاطرهای بود که هیچوقت از یادم نمیرود