علی سطوتی قلعه » شعر » کلهکیریها
بچهدزدها دست وپای ما را میبریدند و عکس میگرفتند
کلهکیریها کلههایشان را نشانمان میدادند
با این تفاوت که چشمهایشان نمیدید
چرا که یک روز بعد از ظهر خودشان را به آن راه زدند
و در حالی که ما را به پشت خوابانده بودند به سمت پرندهها شلیک میکردند
بعد یکی از آنها آمد جلو
و با نور ضعیفی که میانداخت صورتها را تراشید
باید سعی میکردیم تا فردا دستوپای تازهای دربیاوریم
درست مثل همان ساعتی که پمپبنزینها به گا میرفت
و ما پشت گوشی قایم میشدیم
با این همه اصغرمان نمیگذاشت و جلوی چشم همه به ما نگاه میکرد
دوربینِ M53 نشان میداد آدمهایی را که در خانهی روبهرویی علیه ما غذا میخوردند
آنها 3 روز بعد در میزدند و ما حتی قدرت واقعی موهایمان را از دست داده بودیم
بچهدزدها
همهشان شکل سگهای فضایی بودند که یک موقع در جوادیه میدیدیم
با آن بالهای سبز رنگی که ناگهان میگشودند و دور میشدند
رگهای قدیمیمان را درآوردند و با آن شال گردنی بافتند
چقدر دلمان بستنی میخواست
کلهکیریها
مادرقحبهها