علی سطوتی قلعه » شعر » کوچه‌ی یاشاراینا

داشتم از پشت سرم مي رفتم
ديدم صراحتي را كه بر اندام غروب مي پوسيد
حالا كه فكر مي كنم ترد بود
با آن چيده مان محرومي كه مي آورد به ياد و دندان هاي كوچه ي ياشارينا را مي انداخت
همه ي كلاغ ها روي قرص مي نشستند در آن غروب
و آدم هاي روي قرص روي خواب را مي بوسيدند
همان طور در حالي كه به داد مي رسيدم مي دادم
در حالي كه مي دادم جلوي خودم را مي گرفتم
نمي خواستم كرم استخواني شكلي كه در گلويم مي بست در روده ام بنشيند

همكارانم از لاي دكمه هاي پيراهنم ايستادند
مي شود خرطوم مصنوعي آن ها را به روح مصنوعي آن ها بازگرداند - تعبيري از فروغ فرخزاد-
و از نوعي مانع تاريخي گفت كه به پرواز سي صد و شصت درجه مي گيرد - تعبيري از خودم-

به شكاف سرپايي كه خورشيد را مي بردارد
و به شرم در آن غروب كه محصول ارتعاشم بود به دقت به معناي دقيق كلمه

ياشار در مي آورد و جمعه هاي ميدان ونك را يادم مي دهد
آدم فكر مي كند حالا وقت خوبي براي نوشتن نيست
لحظه ها خونريزي خود را از دست داده اند
تنها مي شد خمپاره هاي جواني را كه عمل نكرده اند به خانه آورد
كمربندم را در حالت استوايي قرار مي دادم
اميدوارم جواب بدهد

۲۱ فروردین ۱۳۸۶
تماس