علی سطوتی قلعه » شعر » لباسشخصی
دستهای لباسشخصی روشن میشود
درست مثل همان صندلی برقی که گذاشتهاند توی بالکن
برای نمایش عمومی
در ساعتی که میریزند و مرا جدا میکنند
هیچ ترسی از صاحبخانهمان پذیرفته نیست
لباسشخصی تنها دو دست دارد که از پشت بالا میرود کمی و به یک عرق گیر رکابی خالی بند میشود
میآید جلو
کابلها را تکان میدهد
گوشی موبایلش را میگذارد روی شقیقهام و تهدید میکند که بیش تر از اینها باید فکر میکردم
کابلهای بتونی که پشت سرم چسبیدهاند و توی جمجمهام فرو رفتهاند
کابلهای دوستداشتنی من
ای کابلهایی که از لولهی بخاری میروید بالا و متصل میشوید به یک پرینتر خورشیدی در پشتبام
میتوانستید لخت شوید و کارم را تمام کنید
اما اینجا در خانهی استیجاریمان در جوادیه مرتب اطلاعات درونیام را روی کاغذ میآورید
کابلهای 9 میلیمتری
کابلهایی که دیگر به امتداد نورونهای منجمد من تبدیل شدهاید
برای خوابیدن پیشانیام را روی بالش میگذارم
دستهایم را کنار پاهایم جمع میکنم
و آماده میشوم بهم تجاوز کنند چشمهایم را میبندم
اما این فقط یک توهم شاعرانه است
چشمهایم که داشتند رد میشدند و پلک میزدند اینجا خودبهخود بسته میشوند
دیگر مهم نیست که هفتهی پیش دوست دختر سابقم را بردهام توی یک ماشین دربستی و از او خواستهام که فقط گوش کند تا بعد از ظهر
دوستدختر سابقم حتا دوستدخترم نبوده است
لباسشخصی نوک انگشتهایش را میگذارد بین دندانهایم
و دستکش برنزهاش را میکشد بیرون
کابلها استخوان درآوردهاند و جواب نمیدهند
آمادهام برای الکترودهایی که قرار میگیرند روی گیجگاهم
حالا خانوادهام در اتاق را باز کنند و مرا در حال خودارضایی ببینند که به مانیتور خیره شدهام
یاور هم بیاید
بهزاد بارانی هم بیاید
فرهاد اکبرزاده هم بیاید