علی سطوتی قلعه » شعر » پارک سیدخندان
تا حالا قيافه ي خودم را توي خواب نديده ام
فكر مي كنم بايد شبيه قيافه ي خودم باشد
چيزي كه مي توانم روي خودم بيندازم
و بدون آن كه بدون افسانه كم بياورم
آمادگي ام را نشان بدهم
يك جورهايي حساسيت شديدي دارم به اين كه گاه فاقد نيروي لازم براي حمله به نظر مي رسد
اگر پيرزن هاي درونم را به سرعت اتم ها بسپارم آرام مي گيرم
و به اين ترتيب همچون پيشوا دست هايم در زاويه ي 45 درجه رستگار مي شوند
از همين حالا به آخر مي رسانم چشم هايي را كه از سوراخ در در مي آورم بيرون و تعلق آن ها را از پدر و مادرم مي گيرم
بديهي است چهره اي را كه به نام خودم زده ام بايد از زير ابروهايم بردارم
من هيچ وقت شمس لنگرودي نبوده ام
در اين شرايط ديگران به فكر آينده اي باشند كه در كافه هاي توي جيبي روی يك صندلي خالي به چشم مي خورد
و آن چاقوي 14 سانتي متري به جا مانده كه هنوز درعمق استخواني شب ها كم مي آورد
و آن خرده ميل هم جنس گرايي يك وقت هايي كه واقعا مي خواهي تنها باشي و در عين حال لذت ببري
در اين مدت داشتم يكي از كوچه ها را جا مي انداختم تا گيرم نياورند
راستش مرا از پارك سيد خندان انداخته اند بيرون
بدون آن كه ساختمان قرمز را نشانم داده باشند
من نمي توانم در شهريور 67 زنده بوده باشم ياور!
مي خواهم بروم در قسمتي كه احتمالش را نمي دهند بشاشم
وقتي بر مي گردم نگاهم عوض شده است
و از آن جا كه هرگز خيانت نكرده ام به من اعتماد مي كنند
درعين حال نبايد فراموشيد كه من ناخن هاي لازم را براي چنگ انداختن در اختيار دارم
گرچه كم پيش مي آيد از آن ها استفاده كنم