علی سطوتی قلعه » شعر » شعر
باید برمیگشتم و ناخنهایم را میتراشیدم
باید اسم تکتک دوستانم را روی کاغذ مینوشتم و جلوی گربهها میانداختم
فکر کردم به دخترهایی که میرفتند دستشویی
و کیف دستی خود را با خود میبردند
آنگاه جنازهای را دیدم که بوی جوراب سفید میداد
همزمان آدمهایی را که توی مغز من بمب میگذاشتند به فحش کشیدم
اصغرمان آمد جلو طوری که یک حملهی الکترونیک را پشت سر گذاشتم
حملهای دیگر
این بار به نحوی که سایهام به یک نقاشی امپرسیونیستی شباهت مییافت
کاش دندانهایم را از پیش انداخته بودم
و یک دور به همهی دوستانم میدادم
دیگر به تنهایی نمیشد خوابهای نود دقیقهای دید
زنگ میزدند و صدای هلیکوپترهایی را درمیآوردند که فردا روی بالکن مینشینند
سرگیجههای پنهان به سمت من میآمدند
وقتی فقط بیست و پنج سال داشتم
و میتوانستم در زندگی موفق باشم
این پلیس مخفی رودههایم بود که گزارش میداد
و آشکارا کرمها را علیه ارگانیسم انسانی من برمیانگیخت
مادرم آمد دنبالم
و همچنان که قول میداد تکرار نشود به من نگاه کرد
گرسنگی خودش را نشان میداد
ترکهای بود و زیبا