علی سطوتی قلعه » شعر » خرس مهربون

مجری برنامه کودک نمی‌دانست که چند دقیقه‌ی بعد می‌افتد روی زمین
وگرنه شماره‌ی صد و ده را می‌گرفت و می‌گفت یک نفر توی راه پله دارد دست‌هایش را می‌چرخاند
بر خلاف عقربه‌های ساعت
تا به پرواز دربیاید و پشت پنجره‌ی استودیو منفجر شود


بچه‌ها دیده بودند که یک روز صبح زود، مجری در‌ ِ کمد دیواری اتاقشان را باز می‌کند و از همان‌جا ذره‌بین اتمی را می‌گیرد روی مشق‌هایشان و می‌گذارد جلوی خورشید
همه‌اش مامان را صدا می‌کردند که از خواب برشان دارد
آن‌ها همان‌طور که از اصغرمان می‌ترسیدند مجری را دوست داشتند
کله‌هایشان را می‌انداختند توی بغل‌هایشان و آن قدر در تونل‌های مترو می‌دویدند که خونشان بند می‌آمد
وقتی برمی‌گشتند پنکه‌ای کوچک می‌بستند به سقف دهانشان و تخمه می‌شکستند


چرا برنداشتند انگشت‌هایشان را که به شکل اسلحه‌ای درآمده بود آویخته روی دیوار
و حمله نکردند به ماموری که داشت یک پرسپولیسی را از پنجره‌ی اتوبوس پرت می‌کرد پایین
آن روز که فکر نمی‌کردند پدر و مادرشان می‌خوابند و بچه‌هایی مثل آن‌ها درست می‌کنند


می‌توانستند لوله‌ی جاروبرقی را از توی دماغشان دربیاورند و بگذارند زیر پلکشان برای میخ‌های سه‌بعدی محفوظ باشد
نشستند اما پشت سرشان و گفتند برنگردید وگرنه تکه‌تکه خواهید شد
بچه‌ها گریه کردند بعد صدای خالی شدن ادکلن توی اتاق پیچید
چه کسی جرئت داشت بخوابد پیش از آن که چشم‌هایش را ببندد
باید استکان خالی چای در خیابان الوند به حرکت درمی‌آمد و روح مردی را به حضور می‌خواند که لباس خرس مهربون را پوشیده بود
باید مجری برنامه کودک می‌فهمید که حق ندارد اصغرمان را توی انباری خانه قفل کند
اسمش مجید قناد بود
و وقتی روی زمین افتاد قد کوتاهی داشت
فقط به درد این می‌خورد که بچه‌ها دوستش داشته باشند

۲۹ اسفند ۱۳۸۷
تماس