علی سطوتی قلعه » شعر » ضداعتـرافات

بر لبه‌ی پل کالج نشسته بودند و شلیک می‌کردند
من خواب بودم و نمی‌دانستم صداهایی که از بیرون می‌آید از بیرون خوابم می‌آید
پنجره‌ی توی خوابم روی دست یک موجود غیرارگانیک رفته بود بالا در خیابان
دندان در‌آورد اول
بعد دندان‌هایش ‌ریخت کف اتاق و دوباره همان پنجره‌ی سکسی‌ شد که قبلن  آشپزخانه را به پذیرایی وصل می‌کرد
همه برگشتند روی عضلات روانی من دیدند که توی خواب پلک می‌زنم
این اتفاق می‌افتاد حتا خیلی قبل‌تر از آن که بچه‌ها را گم کردیم


این هلی‌کوپتر بود که  از پایین آسمان یک فرعی‌ آمد بالای سرمان ایستاد؟
این صحنه را از پشت بامی در همان نزدیکی دیدم
دستم را ‌می‌گرفتم به سمتی می‌‌کشیدم که راننده‌ی تویوتا دنده عقب نخواهد رفت
چند متر مانده به چهارراه حافظ نگاه کردم حوالی میدان ولی‌عصر بود
پاهایشان تکان می‌خورد در باد و دسته‌هایشان از محله‌های جنوب شهر به راه می‌افتاد
گفتم چرا توی سوپ دیشب کدئین ریختی مامان        فایده‌ای نداشت
روی چهره‌ها خرطوم‌هایی درآمد مثل ماسک‌های شیمیایی
می‌پریدند توی حوض میدان که وسطش را کنده بودند داشتند مترو می‌زدند
کسی بهم نگاه نمی‌کرد
دراز کشیده بودم و هر کسی که انصاف داشت اشتباهن می‌فهمید خواب مانده‌ام
داشتند صبحانه را به شکل مدفوعی ترد درست می‌کردند
خیلی ممنون که زنگ زدند بچه‌ها دنبالم نرفتند
خیلی      مچکرم
بفرمایید
بفرمایید

۱۱ دی ۱۳۸۸
تماس