علی سطوتی قلعه » داستان » بهدردنخور
از فردا شروع میکنم به نوشتن خوابهایم. یک بار رسول بهم گفت که آن موقعها این کار را کرده است. به خودش فحش می داد و میگفت که یک دفتر 40 برگ را پر کرده از این خوابها. وقتی که میخواست بنویسد، چیزی از خوابها باقی نمیماند. سروتهش میشد سه چهار خط. همهی خوابهای یک دورهی دو سه ساله توی همان دفتر جا شده بود. بعد فکرش را کرده بود که چی؟ که برود یک سررسید بخرد و خوابهای هر شب را توی روز بعدش بنویسد؟ بیخیال شده بود. به نظرش، کار بیهودهای و توخالیای بود. دیگر ادامه نداد. من هم فکر میکردم که حق با رسول باشد، اما خیلی وقتها به این صرافت افتادم که خوابهایم را بنویسم. میترسیدم که یادم برود. به نظرم، این که آدم زجرهایش را از یاد ببرد، نامردی است و این خوابهایی که من میبینم، همهاش زجرآور است، برای هر کسی که میخواهد باشد. حالا دیگر صحبت از این حرفها گذشته است. مجبورم بنویسم خوابهایم را. من که هیچ مناسکی را برای خوابیدن رعایت نمیکنم، باید از این به بعد قبل از رفتن توی رختخواب، خودکار و کاغذ را آماده کنم و بگذارم بالای سرم. خودکارش هست؛ کاغذش را از همان پرینتهای تلفنی برمیدارم که برادرم از ادارهشان آورده است. معطلش نمیکنم. صبح که از خواب بیدار میشوم، دستشویی نمیروم، خودم را جمع و جور میکنم، خواب دیشب را به یاد میآورم و مینویسم. بعدش احتمالن هوس سیگار به سرم بزند. هر وقت که مینویسم، هر چند خط یکبار، باید سیگار بکشم. چه فاکتورهای اداره باشد و چه نامه. برای همین، هیچ وقت یک نوشتهی دو صفحهای را نمیتوانم در یک نشستن و تمرکز کردن تمام کنم؛ چون چند نخ سیگار پشت سر هم مغزم را پایین میآورد. خوبیاش به این است که خواب، آنطور که رسول تعریف میکرد، سه چهار خط بیشتر نمیشود. یک سیگار در نهایتش کافی است. سیگار ناشتا معده را به گـا میدهد؛ نه در آینده؛ همان لحظه: اصلن نمیچسبد؛ اما چارهای نیست. نوشتن بدون سیگار، مثل سیگار کشیدن توی رمضان است. از دماغ آدم میآید. فقط ژستش برای آدم میماند؛ این که روزش را بدون سیگار نگذرانده. شب آنطوری میخوابم؛ با ترس تمام از خوابهایی که خواهم دید. روز را اینطوری شروع میکنم؛ با سیگار ناشتا. آن وقت یکی مثل بهادر یکهو زنگ میزند و نمیپرسد که الان کجایی. توی ادارهای؛ ها؟ داری برای خانم ابراهیمی که انگار اسم کوچک هم ندارد و حتا توی خانه هم خانم ابراهیمی صدایش میکنند، دربارهی فاکتورهای اردیبهشت توضیح میدهی؟ توی صورت خانم ابراهیمی نگاه نمیکنی؟ فکر میکنی شاید خوشش نیاید؟ یکدفعه سرت را بالا میآوری و میبینی دارد تو را نگاه میکند... نکند بهش برخورده باشد که نگاهش نمیکنی و با در و دیوار و وسایل روی میز حرف میزنی؟ نه میگذارد و نه برمیدارد و میپرسد که تو به چه دردی میخوری مجید؟ به چه دردی میخوری؟ حالا هی گیر بده که چه شده. مگر جوابت را میدهد؟ زودی هم تلفن را قطع میکند. موبایل که ندارد ردش را بگیری. بروبچهها هم که مثل من ازش بیخبرند. آخرین نفری که بهادر را دید، خودم بودم. اولین بارم بود که میدیدمش. اورکت قهوهای رنگی پوشیده بود، از همانها که گداهای انگلیسی تنشان میکنند. من با رضا قرار داشتم توی قهوهخانهی زیر پل کالج، راس ساعت 7 که دیگر حوالی غروب میشد آن موقع سال. از اتوبوس پیاده شدم. گفتم از وسط پارک بروم. شاید نادر و سپهر را ببینم. باید به نادر میگفتم که من حرفی به عبدالله نزدم. عبدالله خودش فهمیده بود که ماجرا از چه قرار است. حالا میخواهد قبول کند یا نه؛ اما این که دقیقن عبدالله همان چیزهایی را به نادر گفت که او شب قبلش برایم تعریف کرد، کاملن تصادفی بوده است. هر شب همان موقع آنجا پلاس بودند؛ اما من هر چهقدر سرچرخاندم، پیدایشان نکردم؛ نه نادر را و نه سپهر را. از کنار بوفهی وسط پارک که میگذشتم، بهادر را دیدم. میدانستم که خیلی نباید آنجا بایستم. رسول، همان روز اول که قضیه اتفاق افتاد، به همهی بچهها زنگ زد و به قول خودش همه را شیرفهم کرد. گفت و گفت و گفت و آخرش پرسید: شیرفهم شد؟ من هم سرم را تکان دادم. بعد یادم آمد که دارم با تلفن حرف میزنم و او مرا نمیبیند. گفتم: آره بابا. تازه با رضا هم قرار داشتم. ده دقیقه طول میکشید تا پیاده بیندازم و بروم زیر پل کالج. یکی دو دقیقه هم سیگار خریدنم از همان کیوسکی زمان میبرد که بیرون ضلع شرقی پارک است. ساعت درست بیست دقیقه به هفت بود. رفتم جلو. درست نمیتوانم بگویم که چطور رفتم جلو، خودم را معرفی کردم، دست دادم، سلام، و بعد پرسیدم که پیغامی پسغامی ندارد که برای خانوادهاش ببریم. حرفی نزد. به یکی از پیرمردهای بچـهباز پارک اشاره کرد که همیشه دور و بر جوانترهای آنجا میپلکیدند. انگار یک بار باید همهشان را صدا میکردی و توضیح میدادی که حس و حالشان درکشدنی است، اما خب، حساب تو فرق میکند. گفت که طرف را میشناسد، توی خیابان اسکندری تعمیرگاه یخچال دارد، یک بار یخچال درب و داغان خانهشان را انداختهاند پشت وانت و از دو راهی قپان بردهاند آنجا تا تعمیرش کند. همکلاسی داییاش بود در مدرسه. معنی این حرفهایش چه بود؟ که او هم مرا میشناسد و حالا دارد مثل یک دوست صمیمی از این حرفهایی تحویلم میدهد که توی هر دوستی صمیمانهی دیگری مجاز است؟ حرفهای بهدردنخور، صدتایهغاز، وقتتلفکن، مسخره؟ شاید دلش لک زده باشد برای حرف زدن، اینطوری حرف زدن، حرف زدن با کسی که آشناست، دوستی سرش میشود؟ اگر برعکس بوده باشد چی؟ که بخواهد حرفهای رسول را یادم بیاورد و جای او توی صورتم بزند که دیدی شیرفهم نشدی؟ رفتهای خودت را معرفی کردهای به کی؟ به بهادر؟ میخواستی خودت را نشان بدهی که بله؟ کودن؟ احمق؟ بیخـایهی بهدردنخور؟ بهم اشاره کرد که بنشینم. گفتم جایی باید بروم. نگفتم قرار دارم. اسمی هم از رضا نبردم. خداحافظی کردم. آن وقت برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که من هیچی از زمان نمیفهمم. هفت و ده دقیقه رسیدم جلو قهوهخانه. نمیدانم کجا را اشتباه کردم: یکی دو دقیقهی سیگار خریدن را؟ ده دقیقهی تا پل کالج را؟ یا حرفهای بهادر را که خیلی وقتگیر نبود ظاهرن؟ رضا جلو در قهوهخانه نشسته بود. تنهایی داخل نمیرود هیچ موقع. خوشش نمیآید برود توی قهوهخانه بنشیند و این و آن بهش نگاه کنند و مجبور شود نگاهش را بیندازد پایین. سلام و احوالپرسی خشک و خالی هم توی کتش نمیرود؛ آن هم با آدمهایی که بیشتر از این هم حرفی میانشان رد و بدل نخواهد شد. همیشه میگوید که آدمهای ترسو سلام میکنند. راست هم میگوید، اما من عادت دارم. کاریش نمیتوانم بکنم. اینطوری راحتترم. سرش را انداخت پایین و رفت داخل. من هم دنبالش. جایی برای نشستن نبود. شاگرد قهوهچی دو تا صندلی پلاستیکی، از اینهایی که توی مهدکودک ادارهمان میگذارند زیر کـون بچهها، برایمان آورد. نشستیم بغل دست هم. روبهرویمان و دور و اطرافمان پر بود از آدمهایی که بعد از کار مستقیم میآیند آنجا. آنها به حضور ما عادت کردهاند، اما ما همچنان غریبی میکنیم. تا چایی را بیاورند، ساکت نشستیم. من با قوطی کبریتم بازی میکردم تا انگار به بغلدستیهایم نشان بدهم خیلی هم امل نیستم. رضا همانطور سرش پایین بود. بعد بهش گفتم که بهادر را دیدم. چاییاش را نخورده پا شد. من هم پا شدم. پیاده انداختیم از شاپور آمدیم پایین. دم عید بود. شلوغی خیابان کافی بود تا اعصابم بهم بریزد. داشتند حواس ما دو نفر را پرت میکردند. حتا سروصدایشان اجازه نمیداد سیگار بکشیم. اگر رضا حرف میزد، حتمن یکجا حرفهایش را میبریدم و میگفتم این مادرقحـبهها از عید چه دیدهاند. ته شاپور که رسیدیم، ایستادیم. برای خداحافظی همیشه میایستد، سکوت میکند و انگار میخواهد چهرهی آدم را به خاطر بسپارد، زل میزند توی چشمهای طرف. آن شب اما آنقدر ساکت بود که دیگر خداحافظیاش بهم مزه نمیداد. هیچ فاصلهای با سکوتش نداشت. دست راستش را درآورد. من هم دستم را جلو بردم. دستم را گرفت. گفت که بهش فکر نکن مجید. من به رسول نمیگویم. تو هم حرفش را نزن. خب، حرف رضا که ردنخور ندارد، پس بهادر شمارهی مرا از کجا آورد؟ بهم گفت بهدردنخور. جلوی خانم ابراهیمی این حرف را به من زد. چه فرقی میکند که پشت گوشی بود یا نه. همهی حرفهای مهم دنیا یک روز صبح از همهی پیامگیرهای تلفنهای شخصی قابل شنیدن است. این اتفاق روزی خواهد افتاد. حرف مهمی که نشود آن را روی پیامگیر گذاشت که حرف مهم نیست. رسول، از همان اولش با من طی کرد که حرفهای مهمش را روی پیامگیر تلفنم میگذارد؛ چون دیگر نمیتوانم اما و اگر تویش بیاورم. اگر سر ماجرای بهادر هم پیام میگذاشت، چه بسا سمتش نمیرفتم. من فقط فیلم بهادر را دیده بودم. یک هفتهی تمام مرخصی گرفتم و رفتم پیش عبدالله و هزار دفعه آن فیلم را دیدم. وسطش عبدالله میرفت بیرون و میآمد. من اما از جایم جم نمیخوردم. رضا گفته بود که خیلی مهم است. میگفت که رسول هم از همینجا شروع کرده. آن موقع، از سیدی و دیویدی و این حرفها خبری نبوده. داشتن ویدئو هم جرم بوده. رسول، یک ماه از آکواریومفروشی سر کوچهشان توی خزانه که فیلمهای زمان شاه را کرایه میداد، ویدئو اجاره کرده بوده؛ از این ویدئوهای فیلمکوچکی که دورش پتو میپیچیدند و دست به دست میچرخاندند. میخواستم به خانم ابراهیمی بگویم که من بهدردنخورم. تنها کاری از دستم برمیآید، راه انداختن تدارکات ادارههاست. همهاش مرا از این اداره به آن اداره میفرستند. چند وقت یکبار، با آدمهای تازهای همکار میشوم که هیچیک از آنها شبیه رسول و رضا و عبدالله و سپهر نیستند. حتا در بدترین شرایط شبیه نادر هم نیستند. صبح به صبح میآیم و به تکتک اینها سلام میکنم، مثل مجریهای تلویزیون که میآیند و سلام میکنند. آنها ادا درمیآورند. حقوق میگیرند که احمق باشند. سلام میکنند، چون میترسند از حرفهای مفتی که بعدش تحویل ملت میدهند. سلام میکنند تا ترسشان بریزد. ملت هم هر چقدر کودن باشد، جوابش را نمیدهد. چون این حماقت را از مجری پذیرفته است. برای من فرق میکند. جوابم را میدهند و جوابشان حالا چه با سرتکان دادن و چه با علیک سلام آقای خسروی، تنم را میلرزاند. آنها چه میفهمند که شبها بر من چه میگذرد توی خواب؟ به رضا گفتم که بهادر را دیدم، آنطوری تا کرد. خوابهایم را تعریف کنم، حتا برای خداحافظی هم نخواهد ایستاد. سرم را گذاشتم روی میز. نمیتوانستم خانم ابراهیمی را ببینم. از خودم خجالت میکشیدم. فکر میکردم بالاخره یک روز میفهمد که بهدردنخورم. فعلن که بهادر فهمیده است. بهادر هم بفهمد، انگار همه فهمیدهاند. کسی نیست که بهادر را بفهمد در آن اورکت قهوهایرنگ در بوفهی پارک دانشجو در آخرین فصل سال. من اگر میفهمیدم، جلو نمیرفتم، خودم را معرفی نمیکردم و سلام نمیدادم. من از بهادر میترسیدم حتمن. از رضا که خیلی میترسیدم. خیلیوقتها وقتی پیاده میرفتیم، فکر میکردم حالاست که بدون مقدمه مرا بگیرد زیر مشت و لگد. دوست داشتم یک بار خواب این کتک خوردن را میدیدم. حالا که کار از کار گذاشته است. بعد از ظهر قرار بود با رسول و رضا برویم. فقط گفتند که میرویم. ساعت شش و نیم باید جلو سینما استقلال باشم، بعدش خواهیم رفت. اما خود به خود این قرار بهم خورده است. من نمیتوانم با آنها بروم، چون به درد نمیخورم. احتمالن همان اتفاقی که برای نادر افتاد، برای من هم بیفتد. بعد از آن ماجرا، دیگر نادر را ندیدیم. رضا میگفت که سر فرصت، دنبالش میرویم، اما فعلن لازم نیست؛ چون باید این دوره بگذراند. پس دورهی من هم شروع شده است. معلوم نیست که چهقدر طول میکشد. هر چهقدر که میخواهد، باشد. از اداره که بیرون میزنم، به خانه نمیروم. بدون آن که مقصدی را انتخاب کرده باشم، پیاده راه میافتم. آنقدر میروم که از پا دربیایم. بعدش از آن سر تهران دربست میگیرم و برمیگردم به همان حوالی اداره، همان نزدیکی، ته خط نازیآباد. جنازهام به خانه میرسد. فقط برای خوابیدن است که به خانه میروم. میخوابم و فردا صبح بلند میشوم هر چه دیدهام مینویسم. آنقدر میبینم و آنقدر مینویسم که زجرشان در من ابدی شود. ساده میشود خوابهایم. بعضیها اسم اتفاقات بیاهمیتی را که طی روز برایشان میافتد، میگذارند خاطره و همه را ریز و درشت وارد یک دفتر میکنند تا یادگار بماند. من خوابهایم را مینویسم تا کمکم به آن اتفاقات بیاهمیت تبدیل شوند. هر چه باشد، این خوابها تنها خاطرات من از این دوره خواهند بود. درست به همین دلیل هیچ اهمیتی ندارند. اینطوری دیگر نمیتوانم خوابهایم را بهانه کنم. همه خواب میبینند. همه مثل من خوابهایشان را تنهایی میبینند. یک عمر تنهایی به خواب رفتن و خواب دیدن، به خودی خودش زجرآور است. این دلیل خوبی برای بهدردنخور بودن من نیست. الکی خودم را عقب انداختم با این خوابها. باید مشکلم را با خودم حل کنم. فعلن راه میروم تا خسته شوم، خسته میشوم تا بخوابم، میخوابم تا خواب ببینم، خواب میبینم تا فردا صبح همهاش را بنویسم، مینویسم تا این زجر ابدی را بیاهمیت کرده باشم. بعدن بچهها دنبالم خواهند آمد.