علی سطوتی قلعه » یادداشت » چرا من اینقدر تند مینویسم/تزهایی دربارهی اختگی فرهنگی
1- آن تقابلي كه "روسو" ميان فرهنگ و طبيعت برميسازد و "دريدا" ميكوشد تا آن را واسازد اينك جاي خود را به يك همزيستي مسالمت آميز داده و گويي به تاريخ متافيزيك پيوسته است. دست كم آن كه از منظر فرهنگ شناسانه و در يك چارچوب نوستالژيك به شيوهي "كلود لوي اشتراوس" به اين تقابل مي نگرد، دست آخر به اين نتيجه خواهد رسيد كه امر فرهنگي همانا امر طبيعي است. دريدا گرچه سر وقت اشتراوس هم ميرود و روش واسازانهي خود را بار ديگر به كار ميبندد، اما چندان كاري از پيش نميبرد. او در سراسر زندگي فلسفي خود همان كاري را پيش برده كه اشتراوس با قاطعيت و بدون هيچ تعارفي به انجام رسانده است؛ اين كه بايد پايگاني مثل مرد سفيد غربي را به كناري نهاد و ويروسهاي سازندهي ديگري را به كاربست.
2- آن روند تكاملي كه در خوانش ماركسيستي تاريخ به چشم ميآيد و از بد حادثه به ايدهي ليبرال دموكراتيك "فوكوياما" ميانجامد تنها در يك چارچوب نوستالژيك و به دنبال آن فرهنگي است كه به عقب برميگردد. اين نگاه به عقب اما همان سرنوشتي را نمييابد كه اورفه به آن دچار ميشود. سوژهي فرهنگي علي رغم ايدههاي آرمانگرايانهي پست مدرنيستي تكهتكه نميشود. سوژهي فرهنگي ميميرد و تنها با پذيرش مرگ است كه نشان فرهنگي خود را دريافت ميكند. اگر قرار باشد دربارهي اين سرنوشت خودخواسته به تمثيلي استناد شود، بايد آن را با سرنوشت سيزيف گره زد. او كه ميخواست به زندگي جاودان دست يابد، خدايان را فريفت و همزمان كه به آرزوي ديرين خود رسيد، بهاي آن را نيز پرداخت. "كامو" در كتابي كه در باب سرنوشت او نوشت، تنها به وجه ابزرد آن پرداخت و از فريبي كه او به كار بست، كمتر حرفي به ميان آورد. با توسل به بدبيني "نيچه" مي توان آن روي فريب را حقيقت دانست و به استناد ضمني گفتهي "سقراط" در "مكالمهي فايدرون" ، آن روي حقيقت مرگ است. مرگ سيزيف، فريبي كه در كار اوست و سرنوشتي كه به آن دچار مي شود، همه و همه مراحلي است كه گويي بايد براي رسيدن به حقيقت پرداخت. سوژهي فرهنگي با طبيعتي كه از خود بروز ميدهد همهي اين مراحل را كه در گفتمان خاص خودش به مراحل عشق مي ماند، پنهان مي كند و تنها جنازهي خودش را به نمايش مي گذارد؛ جنازهاي كه همواره كمتر از 24 ساعت از پرواز روحِ درونش ميگذرد. همين است كه اغلب، تصوير باد كردن آن به چشم ميآيد و اين طور به نظر ميرسد كه فرهنگ در حال زايش و پويايي است. همهي اين اتفاقات اما در همان بازهي زماني كمتر از 24 ساعت ميافتد. اما آيا ميتوان باد كردن جنازهها را اتفاق قلمداد كرد و به زعم "آلن بديو"، حقيقت/ رخداد را در آنها جست و جايگزين حقيقت/ فريب كرد؟
3- امر فرهنگي همانا امر طبيعي است و ريشه در طبيعت بيجان دارد.
نميتوان و گويي نبايد همچون "مارسل دوشان" به سراغ آن رفت و حاضر و آمادههاي ديگري را به نمايش گذاشت. همچو كنش مداخله جويانهاي بيش از اندازه طعنه آميز خواهد بود و همسانگي نوع طبيعت را به هم خواهد ريخت. بايد مراسم سوگواري را به جا آورد و بار ديگر سوژهي فرهنگي را به قتل رساند تا احساس فقدان او به احساس خسران و از پس آن به ماخوليا نينجامد. اين گونه است كه سوژهي فرهنگي به جاودانگي دست مي يازد و در جايگاه دايرة المعارفي خويش آرام ميگيرد و احتمالاً روحش قرين رحمت ميشود. گسترهي فرهنگي، گورستان اين دست سوژههاست. نوشتههايي كه ميكوشند تا ابژههاي نقادانهي خود را در يك چارچوب فرهنگي بگنجانند و بر رسند تنها به كار سوگواري مشغولند. آنها ابتدا يك سازمان نونشانگاني نوستالژيك را برمي سازند و در ادامه آن را به هر نحو ممكن از دست ميدهند و سرانجام در غم آن به آه و شيون مي پردازند. تنهايي و سردرگمي انسان معاصر كليد واژهي آنهاست؛ كليد واژههايي كه از پس تبديل "كارل ماركس" به شاعر كالاها سربرآورده است. آري، در نهايت بايد اختيار از كف داد و از پيوند بنيادين سرمايه داري و فرهنگ سخن به ميان آورد. اين هر دو حوزه تا ميتوانند تساهل به خرج مي دهند و هر آن چه را كه نا سازگي به شمار ميآيد به سازش واميدارند. در اين ميان، تنها سرمايه داري نيست كه به تعبير ضمني از "گي دبور" ما را از چنگال تمام محدوديتها وارهانيده جز خودش. فرهنگ نيز همين رويه را در پيش گرفته است. "فتح اله بي نياز" و "مهدي يزدانيخرم" در حوزهي قصه نويسي و "محمود معتقدي" و "لادن نيكنام" در حوزهي شعر به خوبي نشان داده اند كه هر نويسنده و شاعري را ميشود وارد بازي نقادانه كرد و با كمال احترام و در عين ناباوري، او را پذيرفت. شايد اين منش نقادانه – اين روضهخواني بي پايان- برخاسته از خصلت ژورناليستي آنها باشد. به هر حال ، ركن چهارم دموكراسي ناچار است كه اخلاق دموكراتيك خود را به نمايش بگذارد. ديگر نيازي نيست تا همنوا با نيچه و با قيافهاي سرشار از استفهام انكاري پرسيد: آيا شما دموكرات شدهايد؟
4- در نظارهي جنازهاي كه فرهنگ از خود به جا ميگذارد، بايد بيني ها را گرفت و به روي خود نياورد كه ممكن است به زودي ترس و وحشت از راه برسد. بايد اطمينان داشت كه اين نظاره كمتر از 24 ساعت به طول ميانجامد. بايد از دست زدن به جنازه پرهيز كرد و از فاصلهاي مشخص به باد كردن آن نگريست. اين جنازه تا آن جايي كه ممكن است از خصلتهاي مادي خود ميگريزد و تنها در همان فاصلهي مشخص است كه به چشم ميآيد؛ همان فاصله اي كه براي اجراي مراسم سوگواري ضروري است و كاريش نمي شود كرد. نظام توليد و تقسيم كار اجازه نميدهد كه اين فاصله به هم بريزد. هر كسي بايد در جاي خودش قرار بگيرد و همزمان جايگاه ديگران را به رسميت بشناسد. پيش از آن، جايگاهي كه به هر كسي تعلق ميگيرد، به فريبي كه به كار ميبندد بستگي دارد. طبيعي است سيزيف بايد جايگاه ويژهاي داشته باشد. هيچ كس نميتواند خود را در رنجي كه كشيده و تاواني كه براي فريبش پرداخته با او بسنجد. نوشتن دربارهي سيزيف نبايد كاري به كار بيهودهاي كه او انجام ميدهد، داشته باشد. تنها و تنها بايد از رنجي كه او ميكشد سخن گفت و البته در ادامه در قديس بودنش شك نكرد. آري، در يك چارچوب فرهنگي ، آن كه بيش از همه جديت به خرج ميدهد و كار ميكند سهم بيشتري از جاودانگي ميبرد و سيزيف، جاودانه ترين آنهاست. هر چه قدر هم كه آن ها كار ميكنند، باز نميتوانند تصوير زندهاي از "بنجامين" را پيش رو بگذارند؛ خري كه در قلعه حيوانات "اورول" تنها و تنها عرق ميريزد و برايش فرقي نميكند كه آدمها بالاي سرش ايستادهاند يا خوكها. او كار خودش را ميكند؛ درست مثل "يك خر حرفهاي"؛ همان ويژگي مطلوبي كه نظام توليد و تقسيم كار سرمايه داري از كارگزاران خود انتظار دارد. شايد اولين و آخرين ايدهاي كه بنجامين ميتواند با ما در ميان بگذارد همين باشد: هر غلطي كه دلت ميخواهد بكن؛ مهم نيست... فقط حرفهاي باش و اخلاق حرفهاي داشته باش!
5- شايد بهتر باشد گاهي همچون "آنتوني نگري" خوشباوري نشان داد و به نيروي انقلابي اميد بست كه از دل بحرانهاي موجود در نظم نوين جهاني سر برميآورد. اين خوشباوري اگر چه بيش از اندازه به نظر ميرسد اما دست كم در پارهاي موارد به كار ميآيد. به عنوان مثال، بايد سراغ ژورنايستهاي فرهنگي رفت و از ترس آن ها از دست زدن به جنازهي سيزيف پيش از بازگشت جاودانش به زندگي سخن گفت. آنها هر گونه پرداختن به ماديت جنازه – به آن چه به تعبير "بديو" به شمارش نميآيد- حاشيه پردازي مينامند و در مقابل، همزمان كه اصالت بيپاياني به متن ميبخشند، قضاوت دربارهي آن را به تاريخ ميسپارند. با اين همه، نميتوان چشمها را بست و بدنها را ناديده گرفت. اگر كارگزاري فرهنگي تنها درون كتابها خلاصه ميشد و به فضاهاي اجتماعي رسوخ نميكرد مي شد آن را تحمل كرد. دست كم "بنيامين" با آن ارتباطي كه ميان كتابها و روسپيها برميسازد، اين اطمينان خاطر را ميدهد: اين هر دو را ميتوان به حوزهي خصوصي شهروندان راند؛ همان حوزهاي كه سرمايه داري مي كوشد تا هر چه بيشتر آن را به زير سلطه ي خود در آورد و اين گونه وانمايد كه پاسداري آن را به عهده گرفته است. با اين حال، كارگزاري فرهنگي به همين جا بسنده نمي كند. اين گونه است كه بدن ها و جنازهها را بايد تاب آورد و خود را به آن راه زد تا برهنگي پادشاه داستان " اندرسن" را نديد. اما فقط تا حدي ميتوان اين وضعيت را تاب آورد. اين بدنها و اين جنازهها جلوي چشم ما وول ميخورند و خود را تا زير بيني ما بالا ميآورند. فرهنگ چه ميتواند باشد جز ما به ازاي نشانگاني همين بدنها و همين جنازهها؟ بله، نبايد به آنها دست زد اما نه براي رعايت كردن آداب مراسم سوگواري. اما درست به همان دليل بايد اين سوگواري را به پايان برد و جنازهها را به خاك سپرد. تب آنتولوژيهاي شعر و داستان فارسي چنان بالا گرفته كه اين خاكسپاري كمترين هزينهها را به دنبال خواهد داشت.
6- چرا من اين قدر تند مي نويسم؟ براي هميشه بايد همچو پرسش روانكاوانهاي را به پرسشي ديگر ختم كرد: چرا من اين قدر تند ننويسم؟ دست كم در جهاني كه سرعت ميرود تا همه چيز را جا بگذارد، بايد سرعت بيشتري به خرج داد. فكر ميكنم اين را از همانهايي ياد گرفته باشم كه يكسر به از خودبيگانگي و تنهايي انسان معاصر اشاره ميكنند. چه حرفهاي ميان مايهاي، چه بدنهاي متحركي كه در اين جلسه و آن نشست فرهنگي جلوي ديد را ميگيرند... چهقدر اخلاق پروتستاني؟ تا كجا رواداري؟ گيرم كه اين پرسشها براي اين و آن رنگ و بوي ماكياوليستي داشته باشند. آنها هميشه انگ هاي حاضر و آمادهي خودشان را دارند. بگذار يك بار براي هميشه ما انگ بچسبانيم: ارتجاعي... بيش از حد ارتجاعي!