علی سطوتی قلعه » یادداشت » بعد از این یاغی‌گری خواهم کرد/ چرا احمدی، براتیگان و بوکوفسکی در کنار هم؟

چه‌گونه احمدرضا احمدی، ریچارد براتیگان و چارلز بوکوفسکی در کانون توجه مطبوعات، منتقدان و مخاطبان شعر در ایران قرار گرفتند؟ این بنیادی‌ترین پرسشی است که می‌توان درباره‌ی وضعیت شعر امروز ایران مطرح کرد و همچون سپمتومی عمل می‌کند که این وضعیت را توضیح می‌دهد. درست از همین روست که در پاسخ بدان نباید صرفن در چارچوب نقد ادبی ماند و به مواردی پرداخت که منتقدان ادبی به آن اشاره می‌کنند؛ چه آن که ممکن است به نتایجی کاملن متضاد با وضعیت موجود بینجامد.احمدرضا احمدی
این که شعرهای احمدی، براتیگان و بوکوفسکی، همگی در یک گشاده‌دستی نظری تحت عنوان «ساده‌نویسی» طبقه‌بندی می‌شوند، تنها بخش کوچکی از حقیقت را بازگو می‌کند و نه چیزی بیش از آن. آن چه هرگز حرفی از آن به میان نمی‌آید، فاصله‌ی عمیقی است که میان این شعرها، به ویژه میان شعرهای احمدی با آن دو دیگر وجود دارد. شعرهای احمدی مشخصن از تزریق معصومیت کودکانه‌ای رنج می‌برد که خلاف انتظار، فرصت هر گونه تخطی را از او می‌گیرد. آن شهودگرایی بی‌پایانی که به ویژه در مجموعه‌های «طرح»، «روزنامه‌ي شیشه‌ای» و «وقت خوب مصائب» به چشم می‌آید و ممکن است در یک مرور تاریخی دل هر منتقدی را برباید، هیچ به تراز آن آگاهی غافل‌گیرکننده و ویرانگرانه‌ای ارتقا نمی‌یابد که در کارهای براتیگان و بوکوفسکی به چشم می‌آید. با توسل به تعابیر بازاری و عامه‌پسندانه‌ای که مشاوران خانوادگی برنامه‌های تلویزیونی از آن‌ها استفاده می‌کنند، باید گفت که کودکِ درونِ شعرهای احمدی، همان کودکی است که بزرگ‌ترها و به تعبیری دقیق‌تر، «دیگریِ بزرگ» انتظارش را می‌کشند: آرام و سربه‌زیر، با حرف‌هایی که گاه به زبان می‌آورد و تحسین و تبسم توامان اطرافیان را برمی‌انگیزد. این‌گونه است که سوژه‌ی ادبی تنها از منظری کرونولوژیک می‌تواند به او بپردازد؛ چه آن که احمدی تنها بازمانده‌ی موج نوست که همچنان پس از گذشت نزدیک به 5 دهه به همان راه می‌رود: شعرهایش دیگر خطری را متوجه گفتمان مسلط ادبی نمی‌کند و خود به نوعی در همین گفتمان هضم شده است. دیگر از آن داد و قال‌هایی که «طرح» در سال چهل و یک به پا کرد، خبری نیست. حتا اگر لازم باشد ـ چنان که هنگام انتشار «این مرده سیب نیست؛ یا خیار است یا گلابی»‌ در سال هفتاد و هفت ـ شاعرش خود به جمع دادوقال‌کنندگان می‌پیوندد و پاسبانی از مرزهای ژنریک شعر را شخصن برعهده می‌گیرد. از این نظر، تکرارهای مکرری که به ویژه در شعرهای چند سال اخیر احمدی دیده می‌شوند، شباهت عجیبی دارند به شعرهای کودکانه‌ای که مادرها به فرزندان خردسال خود می‌آموزند و از آنها می‌خواهند در جمع بزرگ‌ترها آن چه را آموخته‌اند، اجرا کنند. شعر « شبا که ما می‌خوابیم، آقا پلیسه بیداره» را در نظر بگیرید... این شعر، مشخصن برای آن سروده شده که تصویر وحشت‌انگیز پلیس را ـ که گاه پدر و مادرها برای ارعاب فرزندان خود و حرف‌شنوی آنها از آن استفاده می‌کنند ـ در ذهن کودکان بزداید و به این ترتیب، آن‌ها را برای ورود به جامعه آماده کند. کودکانی که این شعر را وقتِ بازی و سرگرمی و گاه به فرمان بزرگ‌ترها می‌خوانند، البته به مضمون آن فکر نمی‌کنند و نمی‌دانند پلیس، در مقام نگهبان قانون و حافظ نظم و انضباط اجتماعی، درست در نقطه‌ی مقابل تمنای درونی آن‌ها قرار می‌گیرد و بر آن، چفت و بست می‌گذارد. آن‌ها اما این شعر را مکرر تکرار می‌کنند، چون صرفن در قالب یک سرگرمی به این تسلسل آهنگین کلمه‌ها نگاه می‌کنند. این همان اتفاقی است که در تکرارها و به عبارتی در همه‌ی شعرهای احمدی نیز می‌افتد. وقتی قرار می‌شود همه چی جدیت تامل‌برنگیز خود را از دست بدهد و صرفن به وانمایی کودکانه تقلیل یابد، اتفاقن برخی چیزها جدیت مضاعفی پیدا می‌کنند؛ چیزهایی که تمنای دیگری بزرگ را برمی‌آورد. آن که شعرهایی با فضای نوستالژیک کودکانه و شعرهایی برای کودکان می‌نویسد، پیش از چیز دارد حق نوشتن را از کودکان بازمی‌ستاند و آن چه را خود صلاح می‌بیند، به خوردشان می‌دهد. حتا می‌توان گامی به پیش نهاد و نوشت: همه‌ی شعرهایی از این دست، بازتولید شعر «شبا که می‌خوابیم...» هستند و نویسنده‌ی آن شعر ـ هر که می‌خواست باشد ـ قطعن یک پلیس بوده است. این ویژگی که در اقبال عمومی به شعرهای احمدی بی‌تاثیر نبوده است، مطلقن با آن عصیان و پرده‌دری که در کارهای براتیگان و بوکوفسکی موج می‌زند، همخوان نیست. طرفه آن که مترجمان ایرانی دست روی آن بخش از کارهای این دو می‌گذارند که از زیر تیغ سانسور دولتی بگذرد؛‌ کارهایی که تعدادشان دست‌کم در میان آثار بوکوفکسی هم کم نیست. به این ترتیب، آن‌ها ضمن که زحمت بررسان ارشاد را کم و خیالشان را راحت می‌کنند، براتیگان و بوکوفسکیِ کاملن محافظت‌شده را تحویل خواننده‌های همزبان خویش می‌دهند. بماند که حتا اگر فوبیای سانسور هم در کار نباشد و همه چی همان‌ گونه که هست، وفادارانه ترجمه شود، صرفن فقط یک انتقال فرهنگی انجام شده است.
چارلز بوکوفسکیبراتیگان و بوکوفکسی هر دو از فضایی سربرمی‌آورند که جذابیت‌های خاص خودش را دارد و آن‌ها در این جلب توجه تنها نیستند؛ چنان که طی سال‌های اخیر، امید شمس، علی قنبری، فرید قدمی و مهرداد فلاح، پویا عزیزی، سروش سمیعی و نویسنده‌ی وبلاگِ اینک فیـلترشده‌ی تراوشات کثیف ذهن، هر یک به سهم خود کوشیده‌اند زوزه‌ی آلن گینزبرگ را به فارسی برگردانند. درست در چنین حال و هوایی است که اختلاف‌ها بر سر نگارش دقیق نام‌ها بالا می‌گیرد: براتیگان یا بروتیگان؟ بوکوفسکی یا بوکاوسکی؟ این منریسمِ بلاغی به خودی خود خواستِ‌ پرهیزکارانه و زهدِ فرهنگی مترجمان را وامی‌نماید. آن‌ها دست روی شاعران و نویسندگانی گذاشته‌اند که حضورشان جامعه‌ی آمریکا را تکان داد؛ اما لزومن قرار نیست ترجمه‌ی آثارشان به فارسی نیز جامعه‌ی ایران را بتکاند. به این ترتیب، این آثار به یک بسته‌ی فرهنگی و از آن بدتر، به سرمشقی برای شعر نوشتن تقلیل می‌یابند؛ انگی که هرگز نمی‌توان آن را به دیوانه‌های نسل بیت و اخلافشان چسباند. این‌گونه است که محمد شمس لنگرودی به عنوان یک شاعر نخبه‌گرا روی همه‌ی آن دیوانگی‌ها چشم می‌بندد و ساده‌نویسی بوکوفسکی را می‌ستاید. در این میان، آن‌چه همواره فرو پوشیده می‌ماند، تاریخمندی و موضعیت تاریخی بوکوفسکی و شعرهای اوست. گویی هرگز نباید حرفی از موضع ضدفرهنگی این شاعر به میان آورد و در مقابل، کوشید تا نوشته‌های او را به سطح ادبی آن فروکاست. جالب آن که بوکوفسکی در سراسر عمر ادبی خویش تا توانست، همینگوی و مینیمالیسم درخودماندگار او را به فحش و فضیحت بست و این مطلقن با نگاه بلاغی لنگرودی به نوشتن نمی‌تواند همخوانی داشته باشد. بماند که زندگی بوکوفسکی سراسر علیه آن رسمیتی بود که امروز، لنگرودی در مقام یک محافظه‌کار ادبی، یک استاد دانشگاه و یک ناشر، مشروعیت خود را از آن کسب می‌کند.
فروکاستِ شعرهای براتیگان و بوکوفسکی به ساده‌نویسی و قرار دادن آنها در کنار شعرهای احمدی را تنها وقتی می‌توان توضیح داد که از چارچوب نقد ادبی فراروی کرد و به تحلیل فضایی پرداخت که این شعرها در آن مستقر می‌شوند. در این میان، خیلی نباید به این روان‌شناسیِ رایج و از راه دورِ  مخاطبان دل‌ خوش کرد که اقبال عمومی به این شاعران را  نوعی واکنش طبیعی می‌داند، به آن چه در شعرهای دهه‌ی هفتادی اتفاق می‌افتاد. اتفاقن عکس این ادعا صداقت بیش‌تری دارد. باید گفت در چارچوب مباحثات نظری دهه‌ی هفتادی که مشخصن پس از انتشار موخره‌ی «خطاب‌ به پروانه‌ها» طرح شد، شعر فارسی  وجه انضمامی، حیثیت سوژگانی و تاریخ‌مندی خود را از دست داد. از آن پس، شاعران باید نگاه ایدئولوژیک خود را کنار می‌گذاشتند، کاری به کار سیاست، جامعه و حتا مسائل صنفی خود نظیر سانسور،  قتل محمد مختاری و جلوگیری از سال‌گرد در گذشت شاملو نمی‌داشتند و صرفن شعر خودشان را می‌نوشتند.  در نتیجه، آگاهی به اندیشه‌ی شاعرانه و صوفیسم زبانی فروکاسته شد و در ادامه‌ی آن مسیری که رضا براهنی آغاز کرده بود، یداله‌ رویایی به عنوان شاعری که می‌اندیشد و می‌نویسد، مورد توجه قرار گرفت. البته هرگز مشخص نشد که رویایی به چه می‌اندیشد و اندیشه‌هایش چه‌قدر به تولید آگاهی می‌انجامد.
طی این سال‌هایی که از انتشار آن موخره می‌گذرد، همچنان سوژه‌ی شعر فارسی به روند اختگی خود ادامه می‌دهد و بیش از پیش، عقب می‌نشیند و تهی می‌شود. چیدمانی که شعرهای احمدی، براتیگان و بوکوفسکی در کنار یکدیگر به نمایش می‌گذارند، این اختگی و عقب‌نشینی را به تمامی وامی‌نماید. حتا امید شمس، رضا حیرانی، امیر فتحی و اسفندیار آبان هم که در پایگاه اینترنتی «ده دقیقه به نُه» گردهم آمده‌اند تا به زعم خود، بار دیگر «سلاح آگاهی و هوشیاری» در دست گیرند و سرنوشت ادبیات فارسی را به سرنوشت «مردم ایران» گره بزنند، به گونه‌ای مضاعف و البته رقت‌بار دچار این سمپتوم هستند. چه‌گونه می‌شود هم امید شمس بود و به ترجمه‌ی آثار نسل بیت و گی دبور پرداخت و هم به  بازی همیشگی و از پیش باخته‌ی « انتخاب بین بد و بدتر» دل بست و به هواخواهی میرحسین موسوی در انتخابات ریاست‌جمهوری برخاست که از پس هشت سال سیاه نخست‌وزیری و بیست سال سکوت به صحنه‌ی خیمه‌شب‌بازی آمده و  شعار «سر اومد زمستان» را سرداده و هوادارانش به هوای سیادت او که نشان از خویشاوندسالاری مذهبی دارد، نوارهای سبز را روی بازو می‌بندند؟ آیا واقعن با برآمدن موسوی که خرفتی‌اش سخت به ژنرال دوگل تنه می‌زند و خواهی‌نخواهی وسوسه‌ی فروریختن آواری چون می شصت و هشت را بر سرش در دل برمی‌انگیزد، زمستان سر می‌آید؟ گویی آن روندی که شعر دهه‌ی هفتادی در پیش گرفت، حالا به واپسین مرحله‌ی خود نزدیک شده و اینک شاعران باید از سیاست هم سیاست‌زدایی کنند.
 این نیز اما بگذرد. تنها با فراروی از مرزهای ژنریک شعر، بازگرداندان حیثیت سوژگانی به آن و پیوند زدنش به کلیت فضایی که در آن مستقر می‌شود، می‌توان در مناسبات ادبی موجود دخالت کرد و روند رو به اختگی آن را برهم زد. باید ایمان آورد که شعر دیگر کافی نیست. فصل یاغی‌گری فرا رسیده است.

*عنوان این یادداشت، سطری است از اورهان ولی، شاعر ترک.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸
تماس