علی سطوتی قلعه » یادداشت » دزدها و گداها/در حاشیهی پخش دیویدی «سنتوری»
چهار گانگستر که سودای یافتن گنجی را در سر میپروراندند، مشقتی سخت را به جان خریدند و سرانجام کوهی از شمش را پیش روی خود دیدند.
همیشه مارهایی گزنده و هوشمند روی گنجها میخوابند. این بار اما نگهبانی بر فراز آن ایستاده بود که گانگسترها را به مراجعه به یکی از شعبههای بانکِ...، افتتاح حساب و شرکت در قرعهکشی بزرگ سالانه حواله میداد.
همیشه باید مارهای خوابیده روی گنج را با برافروختن آتشی و خواندن وردی رام کرد. گانگسترها اما ترجیح دادند به توصیهی نگهبان گوش سپارند. شمشها را گذاشتند و با همان سر و وضعِ خاکی رفتند تا حساب بانکی باز کنند. در آن میان، همهي آنها را با انگشت به یکدیگر نشان میدادند. گانگسترها امیدوار بودند تا شانس بیاورند و در قرعهکشی برنده شوند. به این ترتیب، میتوانستند با خیال آسوده گنجی را که در پی آن بودند، به دست آورند.
این همان آگهی بازرگانیِ مثلا خلاقی بود که سال گذشته از شبکههای مختلف تلویزیون دولتی ایران پخش میشد و از برگزاری قرعهکشی سالانهی یکی از بانکها خبر میداد. دمدستیترین دادهای که میشد از این آگهی بیرون کشید، همانا توحش بنیادین نظام سرمایه بود: مراجعهی گانگسترها به بانک را نباید همچون یک استثنا در نظر آورد. آنها هر روز به آنجا میروند. در واقع، بخش نخست این آگهی را میتوان رویای آدمهایی دانست که در بخش دوم انگشت به دهان میگیرند و از مراجعهی گانگسترها به بانک تعجب میکنند. این آدمها هر یک برای خود گانگستر شدهاند. آنها هر شب خواب همان گنجی را میبینند که گانگسترها در واقعیت به آن دست یافتند و صبح که از خواب برمیخیزند، به بانک میروند.
با این همه باید گامی فراتر نهاد و از آن چارچوبِ ریاکارانهای سخن گفت که «دزد» را به «گدا» تبدیل میکند و «قانون» را به «اخلاقیات» میآراید: هر کسی میتواند آدم خوب و قابل احترامی باشد؛ حتا اگر یک گانگستر باشد. تنها کافی است راه دزدی را بداند و علیرغم آن، به قانون تن دهد. به عبارتی دیگر، سنگی را که در دست دارد، باید به دورترین جای ممکن پرتاب کند و نه سگ خانگی که خودش بار دیگر در پی آن برود. این همان وجه نمادین مضاعفی است که آیندهی سرمایه را بیمه میکند: هر بار، دست واسطههایی به میان میآید و حصول نهایی آن به تعویق میافتد.
در ماجرای پخش دیویدی «سنتوری» هم چنین روابطی شکل میگیرد؛ با این تفاوت که هیچ دزدی به گدا تبدیل نمیشود و دوگانههایی همچون «دزد و پلیس» و «شاهزاده و گدا»، جای خود را به دوگانهی «دزد و گدا» میدهد: آنکه که دیویدی سنتوری را از کنار خیابان میخرد، یک دزد است؛ البته نه به معنای قانونی آن. چنانکه تهیهکننده و کارگردان فیلم هم همچو عملی را «شرعا» حرام دانستهاند. آنها همچنین از پیشنهاد گروه فرهنگوهنر اعتمادملی استقبال و شماره حسابی را اعلام کردهاند تا دزدها را از عذاب وجدان برهانند. آنها همچنین گفتهاند که تمامی عواید حاصل را صرف امور خیریه خواهند کرد. اینگونه است که دزدها به گدا تبدیل نمیشوند؛ بل که شخصیت «رابینهود» را به خود میگیرند. آنها بر دست ملکه بوسه میزنند؛ با این بهانه که عقیق انگشترش را به یغما ببرند و آن را خرج فقرا کنند: یک بار مبلغی را برای خرید دیویدی میپردازند و باری دیگر، مبلغی دیگر را به حساب گدایان واریز میکنند. در این میان، سنتوری ارزش افزودهای مییابد و وجه نمادین مضاعفی را به خود میبیند. این همان گنجی است که باید آن را به دست آورد. اگر قانون [ارشاد] اجازه نمیدهد، باکی نیست. میتوان دست به دزدی زد و در مقابل، هوای گدایان شهر را نیز داشت. بدیهی است کسی دندان اسبِ پیشکش را نخواهد شمرد؛ نه دزدها و نه گداها.
پ.ن: پنجشنبه هفتهی گذشته بود که سری به دوستِ یگانهام «فرامرز پارسا» زدم. مثل همیشه فرصتی دست داد تا در کنار یکدیگر فیلمی ببینیم و حرفی بزنیم. سنتوری را همانجا دیدم؛ البته فقط 21 دقیقه و 57 ثانیه از آن را. توامان به این نتیجه رسیدیم که ادامه دادنش بیهوده است. یک بار دیگر هم به همچو نتیجهای رسیده بودیم، وقتی که دهِ کیارستمی را چند دقیقه بیشتر نتوانستیم تاب بیاوریم. یکی دو نخ سیگار کشیدیم و فیلم دیگری را برای تماشا انتخاب کردیم: «4 ماه و سه هفته و دو روز». حرف نداشت. نام کارگردانش را به یاد نمیآورم. اهل رومانی بود.