علی سطوتی قلعه » یادداشت » اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه

۱- نوشتن علیه زن به خودی خود می‌تواند انگ‌های مستعمل مردسالارانه بخورد. باید دانست حمله به پایگان زنانه، همانا حمله به پایگان‌های مردسالاری است. زن، وجود ندارد مگر در چارچوب گفتمانی مردسالارانه – و نه حتا گفتمانی مردانه- .

۲- ولتر می‌نویسد: « اگر خدا وجود نداشت، بشر آن را اختراع می‌کرد.» درباره‌ي زن اما می‌توان مشروطیت را کنار گذاشت و صراحت بیشتری به خرج داد:« در آغاز، زن نبود و تنها با قوام مردسالاری بود که آن به وجود آمد.»

۳- همان‌گونه که می‌توان فئوالیسم را معادل پدرسالاری گرفت، کاپیتالیسم را باید برابرنهاده‌ای برای مردسالاری دانست. فئودالیسم، سرنوشت خود را با مفهوم «زمین» گره می‌زد؛ بنابراین همزمان تنها و تنها به تولید «مادر» بسنده می‌کرد؛ در خانه و بر سر زمین‌های کشاورزی. کاپیتالیسم اما آخر و عاقبت خود را در هر چیزی همچون «سرمایه» می‌‌دید و می‌جست؛ این است که دست به کار ایجاد «زن» شد؛ در کارخانه و پشت میزهای روابط عمومی.

۴-کاپیتالیسم زن را می‌سازد و در عین حال از آن تغذیه می‌کند. زن، اساسا کیفیتی کاپیتالیستی دارد. اگر زن به وجود نمی‌آمد، مدت‌ها پیش از این مبارزه‌ی طبقاتی جهانی به ثمر نشسته بود.

۵- کاپیتالیسم خود را مدیون زن می‌داند. فمینیسم، ادای دینی است که کاپیتالیسم خود را موظف می‌کند تا در برابر زن انجامش دهد.

۶- فمینیسم برگرفته از فرهنگ توده‌های «به‌ـ‌گاـ‌رفته» نیست. فمینیسم می‌آید تا توده‌های به گا رفته را در حوزه‌ای جز «به‌ـ‌گاـ‌رفتن» مستقر سازد. با این همه، ساده‌لوحانه است اگر آن را کنشی همدلانه به شمار آورد. تنها مفهوم به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن است که به بازی گرفته می‌شود و ضمن این که ارتقا می‌یابد، همچون اتفاقی پیشروانه خود را می‌نمایاند. در یک سپهر فمینیستی، امکان بیشتری برای به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن تعبیه شده، بدون آن که گفتمانی از این دست شکل بگیرد. فمینیسم در عین حال که به دایره‌ی بسته‌ی به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن دامن می‌زند، در برابر شکل گیری گفتمانش مقاومت می‌کند.

۷- فمینیسم تنها فرهنگ زنانه‌ی مصرف را نیست که به مثابه یگانه آرمان کاپیتالیسم به خورد توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته می‌دهد. فراتر از آن همزمان خود به مصرف توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته دست می‌زند. هر سازه‌ی فمینیستی را باید پیش از آن دستورالعمل مصرف برای توده‌ها از یک‌سو و مصرفِ خودِ توده‌ها از سویی دیگر به شمار آورد. بنابراین چندان نباید به عشوه‌های انقلابی ان دل بست. فمینیسم، فرهنگ توده‌گرایانه‌ی مصرفی است؛ گیرم بیشتر در طبقه‌ی الیت رایج باشد.

۸-خواهی‌نخواهی همه در قطعیت اجتماعی فمینیسم سهمی به خود اختصاص می‌دهند. نمی‌توان در جهانی که پیروزی نهایی کاپیتالیسم را به جشن نشسته زندگی کرد و به دانش فمینیستی آلوده نشد. شاید دیگر شک و تردیدی وجود نداشته باشد در این باب که باید زن‌ را به رسمیت شناخت و حقوق مدنی‌اش را به آن بازگرداند. با این حال، در برابر هر گونه وادادنی باید مقاومت ورزید. اگر چاره‌ی دیگری نمانده باشد، باید فمینیسم را همچون منشی خصوصی و در عین حال بدیهی به کار بست و این می‌تواند یک‌سر جدا از حمله به پایگان‌ فمینیستی باشد و این نمی‌تواند بهانه‌ای باشد برای پاره‌ای تظاهرات فمینیستی رایج. درباره‌ی آن چه بدیهی به نظر می‌رسد، به حرف نشستن و سینه‌ چاک کردن بیهوده است. باید به عمل بسنده کرد و همزمان، چه باک از این که باید به پایگان گفتمان فمینیستی تاخت.

۹- در عین حال باید نشان داد که چگونه فمینیسم زن را می‌سازد و به مصرفش می‌رساند. باید بار دیگر مفهوم بکارت را احیا کرد اما نه به آن کیفیت ارتجاعی که فمینیست‌ها به آن نسبت می‌دهند و از میان برداشتنش را طی نسل‌های متوالی جزو پیروزی‌های خود به شمار می‌آورند؛ بل بکارت همچون سوژ‌ه‌ای که هویت دخترانه را برمی‌سازد، با همان شیطنت‌هایی که با خود به همراه می‌آورد: سر‌باز‌زدن‌ها از نظام تولید و گریختن‌ها از آن چارچوب بورژوایی. این آخرین فرصتی است که می‌توان به بدن‌هایی داد تا خود را از مهلکه‌ی زنانگی خلاص کنند.

۱۰- فمینیسم فرآورده‌ی نظری‌ـ‌اجتماعی نظم کاپیتالیستی و مردسالارانه است و درست به همان میزان نیات توسعه‌طلبانه و تمامیت‌خواهی در سر دارد. در واقع، نمی‌توان از امر فمینیستی سخن گفت و تنها از امر فمینیستی سخن گفت. هر گونه رویکرد فمینیستی متضمن آن است تا بلافاصله تمام حوزه‌های انسانی را به تملک درآرد و از نو بازسازد. از این منظر، فمینیسم را باید در چارچوب منش ذات‌باورانه‌ای که دارد گنجاند. فمینیسم به ذات زنانه قسم یاد می‌کند. الاهیات زنانه‌ای که کریستوا در پیش می‌نهد هرگزاهرگز برآمده از یک رویکرد تطبیقی بیناحوزه‌ای نیست که می‌کوشد پلی میان الاهیات و دانش فمینیستی بزند؛ بل اساسا خواست الاهیاتی ذاتا زنانه را به نمایش می‌گذارد. همچنین است استتیک زنانه و زبان زنانه.

۱۱- شعر زنانه وجود ندارد، نه بنا به دلایلی که از نگاه بنجول اومانیستی نشات می‌گیرند و چنین وامی‌نمایند که جنسیت را فروبگذارند و اومانیته‌ی موجود و مشترک را بچسبند، بل به اتکای امکان وجودیش: نمی‌تواند وجود داشته باشد. باز نه بنا به دلایلی که وجود زن را شعر مجسم می‌پندارند و شعر زن را حشو و زائد می‌دانند، بل به شهادت گزارشی که می‌توان از فرآیند برساخته شدن زن در نظم کاپیتالیستی به دست داد: زن به مثابه ارزش افزوده و با کیفیتی سخت ارگانیک که همزمان تولید می‌کند و به مصرف می‌رساند؛ به گونه‌ای که درآمدزاترین کارخانه‌ی انسانی به شمار می‌آید. بدین ترتیب، زن ارزش افزده‌ی شعری است که می‌نویسد؛ ارزشی که تنها سوژه‌های مصرف می‌توانند برایش قائل باشند. شعر زنانه شعری است برای خریدن و نه خواندن. شعری برای پاره کردن و به دور انداختن. شعری که در خود این قابلیت را به وجود آورده که جرش داد و محل سگش نگذاشت.

۱۲- اگر بنا باشد از ذات زنانه سخن به میان کشید، ارگانیسم زنانه در منع وجود شعرِ زن سخت به کار می‌آید. در حالی که شعر را باید کنشی یکسر نوشتنی دانست ـ البته نه بدان کیفیت و غایت سانتی‌مانتالیستی که بارت در پیش می‌نهد، بل با تاکید بر وجوه ماتریالیستیِ آن‌ـ اندام زنانه منشی شفاهی را به نمایش می‌گذارد. اندام زنانه سراسر لب است. لبه است. همه‌اش حرافی است و ورای آن حرف‌ها باید آماده شد تا به درونش رفت. اندام زنانه آن توُست و چیزی که بیرون است همچون نوزاد تنها تا مدتی می‌تواند از آن توُ تغذیه کند. بدین ترتیب، فقط تا مدتی می‌توان حیثیتی تحلیلی به شعر زنانه بخشید. پس از آن موسم خیانت از راه می‌رسد اما نه به مثابه حقی زنانه که فمینیست‌ها روی آن پا می‌فشارند، بل در چارچوب امکانی که اندام زنانه برای طرف مقابل فراهم می‌کند. تنها اندام زنانه این قابلیت را دارد که ناگهان نادیده گرفته شود، از بین برود و به عبارتی ساده‌تر، به آن خیانت شود. گویی هر زن از دیگران می‌خواهد تا بدو خیانت کنند. باید به زن‌ها خیانت کرد. شعر زنانه وجود ندارد مگر در چارچوب آنتولوژیکی که برایش دست و پا می‌کنند. تنها در همان لحظات می‌توان تابش آورد. باقی کُسِ شعر مطلق است.

۱۳- تحمل شعر زنانه از تحملِ شاعرش باید آسان‌تر باشد. شعر زنانه را یک‌سر می‌توان به کناری نهاد و از حیثیتش انداخت. شاعرانِ زن اما مثل تک‌یاخته‌ای‌هایی که منتشر می‌شوند، همان جا هستند، با همان ارزش افزوده‌ای که اجازه می‌دهد تا باشند. آنها مرتب جلوی چشم ما سبز می‌شوند. مرتب از این ور به آن ور می‌غلتند. مظهرِ تساهلِ تخمیِ ادبی به حساب می‌آیند. به همه رحم می‌کنند تا به خوشان جایی برای نشستن تعلق بگیرد. اجازه می‌دهند همه بیشتر از آن چه در جنم خویش می‌یابند، به آنها خیانت کنند تا در نهایت چهره‌ی یک قدیسِ بچه‌کونی را به خود بگیرند و معصومیت احمقانه‌شان را به نمایش بگذارند. کودن‌ترین و بی‌دست‌و‌پاترین آدم‌هایی هستند که ممکن است تا به امروز روی زمین زندگی کرده باشند. البته در این گزاره نباید ردپای هیچ کنایه‌ای را گرفت که یک‌سر واقعیت محض است. اگر شاعر زن نبود، چیزی از ارتجاع ادبی باقی نمی‌ماند. آنها هستند که زیر پر و بال ارتجاع ادبی را می‌گیرند و مولامولاگویانش به نظاره می‌نشینند. فاک یو آل

۱۴- حمله به پایگان زنانه به معنای برساختن فضای مردانه نیست. مسئله این نیست که زن‌ها را باید به خانه فرستاد تا تنها مردها پشت تریبون‌ها شعر بخوانند و در کافه‌ها سیگار خود را روشن کنند. بر عکس... به جای در پیش گرفتن سیاستِ استالینیستیِ تصفیه باید شروع کرد به ازـدست‌ـدادن. باید هدف نهایی ازـ‌دست‌ـدادنِ همه‌ی آن‌هایی باشد که بنا به ارزش افزوده‌شان تا به امروز تحمل شده‌اند: یکی به دلیل زن بودنش، دیگری به دلیل سابقه‌ی ادبیش و دیگران شاید به دلیل همخونی، همکیشی، همولایتی، همسایگی و هم‌پیالگی. فاک یو آل

۱۵- اعلامیه‌ علیه زن، علیه شاعرانِ زن و علیه شعرِ زنانه هیچ استثنایی نخواهد داشت.

۱۸ آبان ۱۳۸۶
تماس