علی سطوتی قلعه » یادداشت » ایدئولوژی نقد ادبی: درآمدی بر آنتولوژی بلاهت

نقد ادبی در خوش‌بینانه‌ترین حالت که به قول مصطلح، سره را از ناسره بازمی‌شناساند و به زعم فرمالیست‌ها، نشان می‌دهد که شعر چه‌گونه ساخته می‌شود، از توضیح شعر بازمی‌ماند و این بیش‌تر به دگم‌های گفتمانی‌ای برمی‌گردد که آن را احاطه کرده‌اند. اگرچه این دگم‌ها بیش از آن که خاستگاه نظری داشته باشند، در چارچوب اخلاقیات می‌گنجند، اما در هم‌تنیدگی نظریه‌ی ادبی و اخلاقیات به گونه‌ای است که به همین سادگی‌ها نمی‌توان آن‌ها را از یک‌دیگر تفکیک کرد. طرفه آن که نظریه‌ی ادبی هر چه می‌خواهد استقلال خود را از ادبیات به نمایش بگذارد و به این ترتیب، بار زیبایی‌شناسانه‌ای به خود بگیرد و حیثیتی خودبنیاد به دست آورد، بیش‌تر در چاله‌ی اخلاقیات فرومی‌غلتد. به عنوان مثال، ایده‌ی «مرگ مولف» که نزد فوکو، وجهی تاریخمند دارد، از منظر بارت کاملن سویه‌های ایجابی می‌یابد و به یک پرهیزکاری نقادانه فروکاسته می‌شود. طبیعی است آن‌جا که پای هیچ خواست نظری نیز در میان نیست، نقد ادبی بیش از پیش به دگم‌های گفتمانی تن می‌دهد و سایه‌ی اخلاقیات را بالای سر خود می‌بیند. در این میان، دو نکته‌ی کلیدی را نباید از یاد برد: نخست آن‌که آن دسته از اخلاقیاتی که نقد ادبی بدان متوسل می‌شود، استثنا نیستند و ضرورتن جزو قواعدی به شمار می‌آیند که اتخاذ کنشی نقادانه را ممکن می‌کنند. بر پایه‌ی همین اخلاقیات است که نقد ادبی، از صراحت خود می‌کاهد و جای آن که آشکارا زبان به تایید یا رد یک شعر بگشاید، به شگردهایی پناه می‌برد که از نظریه‌‌ی ادبی و هرمنوتیک به عاریت می‌گیرد. بنابراین، نثر، بافت زبانی، لحن و در مواقع لزوم، شگردهای نقد ادبی، همگی از دل همین اخلاقیات بیرون می‌آیند. نکته‌ی دیگر آن‌که اخلاقیات نقد ادبی ماهیتی ضداخلاقی دارد؛ از آن رو که امر اخلاقی، آن‌گونه لویناس بدان اشاره می‌کند، در مواجهه با چهره‌ی دیگری متبلور می‌شود؛ چیزی که نقد ادبی همواره از آن طفره می‌رود: غیریت دیگری را از آن می‌ستاند و آن را به ابژه‌ای در میان ابژه‌ها فرومی‌کاهد. اخلاقیات نقد ادبی هرگز فرصت آن را به وجود نمی‌آورد تا اثر به مثابه دیگری پذیرفته شود. شعر، همیشه آن‌قدر خودی تلقی می‌شود که بشود با همان خونسردی همیشگی سراغش رفت و چیزی درباره‌اش نوشت.
اگرچه آن نوع کلبی‌مسلکی که در نقد ادبی موج می‌زند، اجازه نمی‌دهد تا همه‌ی آن دگم‌های گفتمانی را که اخلاقیاتی تام و تمام را برمی‌سازند، تک‌تک برشمرد؛ اما این بدان معنا نیست که نتوان ردشان را گرفت و به خاستگاه مشترکشان رسید. تاریخ نقد ادبی، تاریخ اصولی است که به مرور زمان بدیهی انگاشته شده‌اند؛ اصولی که حتا اگر صراحتن بر آن‌ها تاکید نشده باشد، قاعدتن رعایت شده‌اند. هر منتقدی که دست به نوشتن می‌برد، خواه‌ناخواه به این اخلاقیات تن داده است. نقد او پیش از هر چیز دیگری باید متوجه این قضیه باشد که دارد درباره‌ی یک شعر می‌نویسد: هر شعری با خودش برابر است؛ بدین معنا که هرگونه گریزی به نظریه‌ی ادبی می‌تواند با این اتهام مواجه شود که از شعر، پرت افتاده است. این دیگر به فصل‌ مشترک همه‌ی جلسه‌های ادبی تبدیل شده که همه حرف‌هایشان را بزنند و یک نفر از راه برسد و هشدار دهد که درباره‌ی همه چی حرف زده شد جز خودِ شعر. چه‌گونه باید درباره‌ی یک شعر حرف زد و نوشت... احتمالن با توسل به ابزارهایی که تاریخ نقد ادبی در اختیار می‌گذارد: تصاویر بدیعی دارد، استعاره‌هایی که به کار برده، سر چای خودشان نشسته‌اند، ایجاز را رعایت کرده است، موسیقی آن با محتوایش همخوانی دارد، سطربندی آن دقیق و کامل است و... . روی دیگر این‌همانی با شعر، دعوت به رعایت انصاف است؛ چنان‌که همزمان به ضعف‌ها و قوت‌های یک شعر پرداخته شود. منتقدی که صرفن به نقاط ضعف یک اثر می‌پردازد، قطعن منصفانه رفتار نکرده است. از این دو اصل بنیادین این نتیجه به دست می‌آید که منتقد ادبی نباید کاری به کار مولف و موقعیتی که شعر در آن مستقر می‌شود، داشته باشد. توجه نشان دادن به این گونه مسائل، نه تنها دور افتادن از اثر است، بل‌که از انصاف نقادانه هم به دور است. می‌توان گفت که منتقد ادبی در برخورد با اثر به نوعی فتیـشیسم دچار است. غایت عمل نقد، در اثر نهفته است. اثر، کانون همه‌ی آن تقلاهایی است که منتقد ادبی به خرج می‌دهد. هرگونه دوری از این کانون، به منزله‌ی پرداختن به حواشی تلقی خواهد شد. موردِ اتهامی نیز روشن است: تلاش برای دست و پا کردن نام و ننگ. اصلن هم اهمیتی ندارد که شعر، خود در چه موقعیتی مورد توجه قرار گرفته و به همان تعبیر مصطلح، به نام و ننگ رسیده است. نکته‌ی بعدی که منتقد ادبی باید در کار خود لحاظ کند، پیشینه‌ی تاریخی اثر است. مزخرف‌ترین شعر نیز برای خودش تیره و تباری دارد که به جاست به آن احترام گذاشته و حیثیت تاریخی آن به رسمت شناخته شود. به عبارتی دیگر، هر شعر از دل تاریخی برمی‌آید که در آن، نمونه‌‌های دیگری از این دست نیز موجود است. بنابراین بر منتقد ادبی  است که در برابر تاریخ فروتن باشد و مواریث فرهنگی را ارج بنهد و با توجه به آن، به نقد اثر دست ببرد. نتیجه‌اش البته بسته به شرایط، متفاوت است: شعر توانسته است نقطه‌ی عطفی باشد در دل تیره و تبار خود و از این نظر، شایسته‌ی ستایش است، یا این که اتفاق تازه‌ای به حساب نمی‌آید و ادامه‌ی همان جریانی است که پیش از این نیز در تاریخ ادبی شاهدش بوده‌ایم. تشخیص آن نقطه‌ی عطف و این اتفاق تازه، تنها و تنها به سلیقه‌ی منتقد محترم بستگی دارد. همچنین ضرورت دارد که نگاه ایدئولوژیک خود را واگذارد، سپس سراغ شعر برود. از این منظر، ایدئولوژی تنها و تنها اشاره به همان مارکسیسم سابقن موجودی دارد که پس از فروپاشی شوروی دیگر دوره‌اش به سرآمده و فصل تازه‌ای از راه رسیده است.
Magritte: Les Amantsاخلاقیات نقد ادبی تا همین جایش نشان می‌دهد که منتقدان قرار است چه کاری از پیش ببرند. آن‌ها چنان به شعر نزدیک می‌شوند که آن را در یک لحظه از دست می‌دهند. چنان ساده و سطحی به شعر می‌پردازند که جدیت حرفه‌ای‌شان بیش‌تر به بلاهتی سفت و سخت تنه می‌زند تا دقتی در خور تحسین. هیچ نوع بصیرتی در کارشان نیست. همه چیز را همان‌طور می‌بینند که ابزارهای تاریخی نقد ادبی به تصویر می‌کشد. آن‌جا هم که بخواهند خلاقیتی به خرج بدهند، صرفن با کلمات ور می‌روند و تعابیری به کار می‌برند که چندان بار نظری و انتقادی ندارد و بیش‌تر به نیش و کنایه و چشمک زدن و عشوه آمدن شباهت دارد. وقتی سنگ بی‌طرفی را به سینه می‌زنند، کارشان تمام است. زمانی که حاشیه‌ها را نادیده می‌گیرند تا به متن برسند، خود به حاشیه می‌روند و آن‌جا که از هرگونه نگاه ایدئولوژیک تبری می‌جویند، دستشان رو می‌شود: نقد ادبی، بیش از هر چیز دیگری که به آن نسبت داده می‌شود، ماهیتی ایدئولوژیک دارد؛ بدین معنا که قرار است با پرداختن به شعر و آگاهی کاذبی که پیرامون آن به وجود می‌آورد، آن را از موقعیتی که در آن قرار گرفته، برکَند و در نقطه‌ی غیرتاریخی‌ و غیرانضمامی‌ای قرار دهد که از پیش تعیین شده است. این خصلت در خودماندگار هر نوع نقد ادبی ـ حتا در بینارشته‌ای‌ترین وجه ممکن آن ـ بوده که در نهایت شعر را به مثابه یک شعر ـ چیزی که با خودش رابطه‌ی این‌همانی دارد ـ و نه به عنوان مثال، چیزی فراتر از آن در نظر بگیرد. منتقد ادبی، مدت‌ها پاسبان مرزهای ژنریک شعر بوده و از آن محافظت می‌کرده تا مبادا کسی به آن طرف عبور نکند. بی‌طرفی منتقدان ادبی نه در روابط پیرامتنی آن‌ها با شاعران که فراتر از آن، در لحظه‌ای که طرف شعر را می‌گرفته‌اند، زیر سوال رفته است. منتقد مستقل، همواره منتقدی مرده است که باید یادش را گرامی داشت. در جهان زندگان اما منتقدان ـ این پلیس‌های ادبی ـ معمولن از سوی نهادهایی به کار گرفته شده‌اند که خود در کار تولید نوعی از ادبیات بوده‌اند. در واقع، ادبیات به کلیتی ایدئولوژیک گفته می‌شود که از دل روابط میان شعرها، منتقدان و نهادهای ادبی بیرون می‌آید. طبیعی است همدلی با چنین کلیتی افتادن درون چاهی است که دیگر به همین راحتی نمی‌توان از آن بیرون جست. ادبیات، آن‌جا که به خودش فروکاسته می‌شود، به این کلیت تن می‌دهد و بلاهتی نمادین را به رخ می‌کشد که پس از آن، هیچ ایده‌ای شکل نمی‌گیرد و هیچ فکری به وجود نمی‌آید. نقد ادبی به این بلاهت ایدئولوژیک، حیثیتی هستی‌شناختی می‌بخشد و وجود آزاردهنده‌ی آن را ضروری می‌کند.
آن‌چه طی چند سال اخیر در شعر فارسی اتفاق افتاده است، نمونه‌ای از این بن‌بست انتقادی و سوژگانی را به تصویر می‌کشد. باید اخلاقیات نقد ادبی را وانهاد، تعارف را کنار گذاشت و مشخصن از بلاهتی نام برد که به نام ساده‌نویسی به گفتمان مسلط ادبی در ایران بدل شده است. انتشارات آهنگ دیگر، همان نهاد ادبی است که محمد شمس لنگرودی، شهاب مقربین و حافظ موسوی به راه انداخته‌اند و مجموعه‌شعرهایی را منتشر می‌کنند که کمابیش در چارچوب این گفتمان مسلط تعریف می‌شوند. این مجموعه‌ها از آن کسانی هستند که در کارگاه‌های ادبی فسیل‌هایی مثل همین‌ها خم شده‌اند و زانوی تلمذ بر زمین زده‌اند و جبهه‌ی استادی را بوسیده‌اند . نقدهایی که روی این‌ها نوشته می‌شود، غالبن در روزنامه‌های اصلاح‌طلب به چاپ می‌رسد. همزمان، نشست‌های معرفی این مجموعه‌شعرها هم در نهادهای دیگری مثل خانه‌ی هنرمندان و خانه‌ی شاعران ایران برگزار می‌شود. جایزه‌هایی هم تاسیس می‌شوند تا به یک یا چند تا از این مجموعه‌ها تعلق بگیرد. طبیعی است هیچ حرجی بر شکل‌گیری چنین جریانی نباشد. پولش را دارند، قدرتش را دارند و چنان ابلهند که می‌توانند به این موقعیت حقیر ـ به شعری که می‌نویسند و اسمی که بالایش می‌نویسند و امضایی که پایش می‌اندازند ـ دل خوش کنند. مسئله بر سر آن ظرفیتی است که شعر فارسی برای به وجود آمدن چنین بلاهتی از خود نشان داده است. نقد ادبی در این سال‌ها نتوانسته به این سوال جواب دهد که چرا سرنوشت شعر به بلاهتی از این دست گره خورده است. نگفته پیداست منتقدانی همچون علی مسعودی‌نیا، رسول رخشا، بهاره رضایی، لادن نیکنام و ... که مشروعیت خودشان را از این گفتمان به دست آورده‌اند، خود چنان به این بلاهت گرفتار باشند که نتوانند آن را تشخیص بدهند. آن‌ها آن‌قدر یکی به میخ و یکی به تخته می‌زنند تا خودشان هم یادشان برود چرا می‌نویسند. نکته‌ی اصلی، پنهان کردن سویه‌های ایدئولوژیک چنین گفتمانی است. تاکید بر ساده‌نویسی به عنوان یک استراتژی نوشتاری صرفن واکنشی در برابر شعر دهه‌ی هفتادی به حساب نمی‌آید، بل‌که اختگی بخشی از طبقه متوسط شهری را به نمایش می‌گذارد که خود را بی‌نیاز از تفکر می‌بیند و سادگی را به آن ترجیح می‌دهد و تنها بخشی از وجوه استعاری زبان را به بازی می‌گیرد که قبلن مصرف شده است. منتقدانی که پیش‌تر از آن‌ها نام برده شد، مطلقن قرار نیست به این خواست ایدئولوژیک اشاره‌ای داشته باشند. آن‌ها خود به این خواست تن می‌دهند تا آن را فربه‌تر و به موضوعی عام بدل کنند. دستگاه نقد ادبی نیز در شکل کلی خود و با آن دگم‌های گفتمانی که موجودیت آن را برمی‌سازند و اخلاقیاتی که این موجودیت را قوام می‌بخشند، اساسن خود را در برابر این بلاهت ایدئولوژیک نمی‌بیند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت آن را به حرف‌های درگوشی حواله می‌دهد که از اهمیت چندانی برخودار نیستند؛ چرا که نویسنده باید راه خودش را برود و کاری به کار «این حرف‌ها» نداشته باشد. همین است که داوری نهایی را به تاریخ می‌سپارد و بر این باور است که «غربال به دست از پشت می‌آید.» از سویی دیگر، اگرچه در لحظاتی ممکن است این امیدواری وجود داشته باشد که دخالت‌های بینارشته‌ای همچون جامعه‌شناسی ادبی بتواند موانع ایدئولوژیک نقد ادبی را پس بزند و آن هسته‌‌ی درخودماندگاری را بشکافد که عقلانیت تاریخی را به هیچ می‌گیرد و اصطلاحن بلاهت نامیده می‌شود، اما در عمل از آن بصیرت کافی برخوردار نیست که ریشه‌های چنین بلاهتی را در کلیت ادبیات فارسی جست‌و‌جو کند. جامعه‌شناسی ادبی هنوز آن چنان که باید و شاید از آن ریاکاری علمی رهایی نیافته که نمایش صداقت را کنار بگذارد و به حقیقت، در همان لحظه‌ای که رخ می‌نماید، وفادار بماند. دستور کار چنین خواهد بود: باید مرزهای نقد ادبی را پشت سر گذاشت، لباس پلیس ادبیات را از تن درآورد و رد بلاهتی را گرفت که در مجموعه‌‌شعرهای منتشر شده از سوی آهنگ دیگر و یکی دو موسسه‌ی انتشاراتی دیگر مثل ثالث به چشم می‌خورد. این دیگر به آن رنج خودخواسته‌ای ربط ندارد که منتقدان ادبی به خود می‌دهند تا صفحه به صفحه‌ی یک کتاب و سطر به سطر یک شعر را شخم بزنند و آن نتایجی را به دست بیاورند که دگم‌های گفتمانی به آن‌ها حقنه می‌کند. رنجی هم در کار باشد، با خونریزی، سوزش و دردی توامان است که زمان را آبستن حقیقت می‌کند. شخم‌زدنی هم اگر در کار هست، اتصال مداومی خواهد بود به آن کلیتی که در چارچوب آن، سویه‌های ایدئولوژیک ادبیات، نقد ادبی و نهادهای ادبی بر ملا می‌شود. آن‌جاست که ایدئولوژی در برابر آگاهی تسلیم می‌شود و ادبیات به خواست تاریخ گردن می‌نهد.

۲۶ آذر ۱۳۸۸
تماس