علی سطوتی قلعه » یادداشت » در پاسخ به دو دعوت
دعوت فرزانه را به این بازی وبلاگی نپذیرفتم. برای دعوت همسرشت هم کار دیگری نمیتوانم انجام بدهم. نخست به دلیل آنکه اساسا با اینجور بازیها دمخور نیستم؛ فقط جوّش آدم را میگیرد، کار دیگری نمیکند. نه توهم مرگ میدهد و نه برندهای دارد. بازنده کسی است که در آن شرکت نمیکند. خب، با روحیات من یکی سازگار نیست. خیلی دانشجویی و در نتیجه احمقانه به نظر میرسد. حالم را بد میکند.
از این گذشته این فقط یک بازی نیست، مراسم دیگری است که کلیسا ترتیب داده تا از ما اعتراف بگیرد. فقط شکلش را عوض کرده. اسمش را هم گذاشته بازی تا کسی شک نکند. اخلاق مسیحی تا خواهر و مادر ما را با یکدیگر یکی نکند، دستبردار نیست. همین است که من تو را دعوت نمیکنم. تو را به قربانگاه میبرم. تو مینویسی. تو اعتراف میکنی تا گناهان من بخشیده شود و این دور باطل همچنان ادامه دارد. تازه وقتی پای مسئلهای مثل دگرباشی در میان باشد، اوضاع میپیچد به هم. ظاهرا این بازی به راه افتاده تا دگرباشان جنسی بتوانند به عنوان یک اقلیت صدای خود را به گوش ما برسانند. در عمل اما اتفاق دیگری میافتد. گفتمان دگرباشانه تا بیاید شکل بگیرد، جای خود را به یک ریاکاری عمیقا بورژوایی میدهد: یعنی چه نخستین وبلاگ دگرباش که دیدی، کی بود؟ یعنی نخستین بار چه کسی را دید زدهای؟ یعنی بیا از تجربههای دید زدنت برای ما بگو؟ مسئله دید زدن نیست؛ بلکه آن پردهای است که تنها لحظهای اجازه میدهد تا دید بزنی. مسئله این نیست که این تجربهای است همگانی و هر یک از ما در لحظهای برای نخستین بار با یک وبلاگ دگرباش روبرو شدهایم؛ بلکه پرسش از ضرورت پرسشی است که مطرح شده: چرا باید پرسید که کی بوده و چه زمانی بوده؟ چنین پرسشی به خودی خود آن جهش گفتمانی را که هدف قرار داده عقیم میگذارد. همه میخواهند آن پرده سر جایش باقی بماند تا چند وقت یک بار بتوانند دید بزنند و در عین حال، این خواست را در قالب احترام به آن چه آن پشت پنهانش کرده وامینماید.
من این بازی را همینجا از طرف خودم تمام شده میدانم و کس دیگری را به ان دعوت نمیکنم.