علی سطوتی قلعه » یادداشت » سنگی بر گوری/نخبه‌ها، روشنفکرها و ازدواج

1- گرچه دیگر نمی توان به تکرار الگوهای کاریزماتیک چپ امید داشت اما هنوز این اطمینان خاطر در نهادهای رسمی به وجود نیامده است؛ به گونه ای که با نامگذاری و اعطای لقب های نوقدمایی می کوشند تا روند از کار انداختن و مصادره به مطلوب همان الگوها را ادامه دهند. چنین است الگوهایی به مراتب غیر قابل تکرار را برمی سازند و قربانیان تازه ای را می گیرند؛ بی آن که قربانی، آن گونه ای که در آیین های اسطوره ای به کار می آید، رمز و رازی را بازنمایاند. از این منظر، باید وانموده ای چون نخبه را در برابر الگوی از دست رفته ای چون روشنفکر دانست؛ با این تفاوت که نخبه ها به خودی خود حامل فضیلت های فردی اند و روشنفکرها بر آنند تا به فضیلت های اجتماعی دست یابند. نخبه ها در عین جوانی توانسته اند به همچو جایگاهی برسند و روشنفکرها تنها از پس سال ها خود را در این جایگاهی که قرار گرفته اند می بینند. نخبه ها نشسته اند و با طمانینه حرف می زنند. روشنفکر ها ایستاده اند و پرخاش خود را پنهان نمی کنند. تواضع نخبه ها و گنده دماغی روشنفکرها اصلا به هم نمی آید. زندگی خصوصی نخبه ها آرام و بی سر و صداست اما زندگی خصوصی روشنفکرها به خودی خود جذاب از آب در می آید. با این همه، این هر دو از دل دانشگاه بیرون می آیند و هر دو آن قدر تشریفاتی به نظر می رسند که دست کم، در قبال عنوانی که به دوش می کشند، مالیاتی نمی پردازند. در واقع ، آن ها به مثابه مازاد نظام نشانگانی موجود عمل می کنند . گویی پای نوعی اقتصاد کاتولیک در میان است که علی رغم سخت گیری ها یی که دارد گاهی دست و دلبازی به خرج می دهد و از این و آن دست گیری می کند . چنین است که می توان بهشت را در تملک خود دید؛ با وجود فقرایی که کاسه شان را به سوی ما دراز می کنند ، نخبه هایی که عنوانشان را از ما دارند و روشنفکرهایی که ما را به سوی خود می خوانند.
2- تنها امر بی واسطه است که نهادهای رسمی را به دردسر می اندازد. این طور که از شواهد بر می آید، روشنفکری در نهایت به زندان می انجامد. گویی برای آخرین بار به رحم بر می گردد تا باز مرحله جنینی را طی کند، شاید آن لحظه پیش آید و امر بی واسطه متولد شود؛ درست به پشتوانه همین بیان رمانتیک و در عین حال انقلابی. نخبه ها اما از همان اول در حیاط خلوت نهادهای رسمی جا می گیرند. آن ها در عین حال که وانمود می شود آدم های ویژه ای هستند، وانمود می کنند مثل "مردم" زندگی می کنند. میل به این همانی و تلاش برای عادی جلوه دادن است که از آن ها یک قربانی می سازد؛ درست مثل شخصیت جیم کری در "نمایش ترومن". این گونه است که امر بی واسطه به امر روزمره تقلیل می یابد و در میان تابلوهای تجاری و برنامه های تلویزیونی گم می شود. این فروکاست اما باید به گونه ای انقلابی بودن اشاره داشته باشد و بی آن که به زبان بیاید، ایثار را به یاد آورد: هر آن کسی که عادی زندگی می کند، انقلابی است و هر که عادت های زندگی خود را بیشتر به نمایش می گذارد، انقلابی تر است.
هر چه می گذرد، سبک های زندگی رو به ساده کردن و سادگی می گذارند . نخبه ها با نقشی که در این روند ظاهرا تکاملی می پذیرند، منشی گفتمانی به آن می بخشند. اینک ازدواج های دانشجویی دارد به شکل سنتی در میان نخبگان جهان در می آید. دعوت به ازدواج همچون فضیلتی که به تضمین تولید مثل به عنوان بن مایه بنیادین نظام تولید می انجامد ، دعوتی است که همواره از نهادهای رسمی به گوش می رسد. با این همه، کهن الگوهای آیینی اجازه نمی دهند تا فضیلتی از این دست به سادگی به چنگ آید. باید طیف گسترده ای از میانجی ها در میان باشد تا این راز مگو را همچنان در برگیرد و صحیح و سالم به خط تولید بفرستد. اینک نهادهای رسمی می کوشند تا میانجی ها را به عقدنامه ای فروکاهند. بیهوده نیست که بخش وسیعی از تبلیغات رسمی به ازدواج می پردازد. کسی نمی تواند به مجرد بودن خود استناد کند مگر آن که صفحه ای خالی در شناسنامه اش را نشان دهد. مجرد بودن امری سلبی است و به خودی خود منفی و مضر به شمار می آید. در عوض ، ازدواج به رسمیتی مضاعف دامن می زند. در واقع، آن جامعه باز با دوستانی که دارد، جامعه ای یکسر بوروکراتیک است با کارمندانی که حقوق نمی گیرند اما در خیابان ها قدم می زنند و در این جا و آن جا به چشم می آیند. همین جاست که مراسم قربانی، بدون سر و صدا اجرا می شود. در جیب هریک از کارمندان می شود آن ها را به گونه ای دیگر باز شناخت. شناسنامه، کارت ملی، عقدنامه، کارت شناسایی، کارت پایان خدمت، کارت سوخت...
در این میان ازدواج های دانشجویی الگوی تام و تمامی را به نمایش می گذارند. از آن جا که هرآن چه به نخبه ها تعلق دارد، فضیلت به شمار می آید، ازدواج آن ها فضیلتی مضاعف است. آن ها ایثار و انقلابی بودن خود را چنین به نمایش می گذارند: کهن الگوهای آیینی را با ریشه ای که در روح و جانشان دوانده به کناری می نهند ، کارت های دانشجویی را که به خودی خود غیر قابل تحمل به نظر می رسد می دهند و بی هیچ چشم داشتی خود را تنها و تنها به عقد نامه تسلیم می کنند. گرچه مراسم قربانی در همین جا پایان می گیرد، اما پس از آن و با وجود آمارهایی که حکایت از نرخ بالای طلاق در این دست ازدواج ها دارد، بازی ادامه می یابد. دانشجوهایی که عنوان نخبه را می پذیرفتند و به صورت دسته جمعی ازدواج می کردند، حالا تک تک به زندگی عادی خود بر می گردند. گویی رسالت آن ها پایان یافته است.
3- زندگی مشترک سارتر و دوبوار – اگر واقعا بتوان آن را زندگی مشترک نامید- به عنوان الگوهای ازلی-ابدی روشنفکری می تواند سبک دیگری از زندگی را بازنمایاند. این جا هم نبایست به امید تولد امر بی واسطه نشست : آن ها هرگز کودکی را به دنیا نمی آورند. اتفاقا بدل ایرانی آن ها نیز به سرنوشت از این دست گرفتار می آیند. گویی باید آن بیانی را به کار بست که صرف نظر از هر چارچوب اقتصادی دیگری ، به خودی خود مازاد به شمار می آید.

۷ خرداد ۱۳۸۶
تماس