علی سطوتی قلعه » یادداشت » شاملو،براهنی و دیالکتیک معاصرت/برای دهمین سال انتشار «خطاب‌ به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟»

1- ميل‌ به‌ معاصرت‌، پى‌ آمد ناگزير وجه‌ از دست‌ رفته‌‌ی زمان‌ است، زمانى‌ که‌ «به‌ هر حال» و «از پيش» از دست‌ مى‌رود. معاصرت‌ با قرار گرفتن‌ در محور جانشينى‌ و پيش‌نهادهاى‌ معتنابهى‌ که‌ در پى‌ آن‌ دارد، چنين‌ فقدانى‌ را از مسير آگاهى‌ به‌ در مى‌کند. هر انسان‌ معاصرى‌ که‌ در زمان‌ حاضر زندگى‌ مى‌کند، پيش‌ و حتا‌ بيش‌ از آن‌ که‌ در زمان‌ حاضر زندگى‌ مى‌کند بايد احساس‌ معاصرت‌ داشته‌ باشد. چنين‌ دريافتى‌ هر چند رو به‌ جلو ــ و نه‌ رو به‌ بالا ــ و نهايتا آوانگارد ــ و نه‌ اصيل‌ ــ مى‌نمايد، اما به‌ واقع‌ و در کنش‌ بافتى‌ روزمره‌ی‌ خود از يک‌ وضعيت‌ افقى‌ ــ وضعيتى‌ که‌ «مرا» در کنار «او» مى‌پذيرد ــ بيرون‌ زده‌ و در يک‌ وضعيت‌ عمودى‌ استقرار يافته‌ است؛ وضعيتى‌ که‌ مرا و همه‌ را به‌ جاى‌ «او» مى‌گيرد، به‌ گونه‌اى‌ که‌ هر کسى‌ ــ اعم‌ از من‌ و تو ــ يک‌ «آن‌‌ديگرى»‌ است. اين‌ همه‌ در يک‌ ساحت‌ ايدئولوژيک‌ و با قوام‌ ارزشگذارانه‌ی‌ کيفى‌ ــ آن‌ چنان‌ که‌ در گذشته‌ی‌ معرفت‌ ــ صورت‌ نمى‌بندد. ما با مطلق ارزش‌ سر و کار داريم: با ارزش‌ فى‌نفسه. پس‌ تنها بلاغت‌ است‌ که‌ زندگى‌ معاصرمان‌ را به‌ جلو مى‌برد: بلوغ‌ جابه‌جايى‌ براى‌ در رسيدن‌ به‌ آن‌ جلو.

2

وقتى‌ از آنچه‌ ادبيات‌ معاصرش‌ مى‌خوانيم‌ و البته‌ مدامش‌ مى‌خوانيم‌ مى‌نويسيم،‌ همه‌ چيز را کنار مى‌گذاريم‌ و از ادبيات‌ معاصر مى‌نويسيم. ستايش‌ امروزين‌ از يک‌ متن،‌ هميشه‌ به‌ اين‌ جمله‌ مى‌انجامد که‌ هنوز معاصر ماست‌ و اين‌ قيد هنوز يعنى‌ اين‌ که‌ دوره‌‌ي معاصر ادامه‌ دارد. چه‌ کسى‌ مى‌تواند بگويد دوره‌‌ی معاصر کى‌ به‌ پايان‌ مى‌رسد؟ اصلا چه‌ وقت‌ و از کجاى‌ معرفت‌ تاريخى‌ انسان‌ آغازيده‌ که‌ هر بار به‌ سمت‌ ما يورش‌ مى‌آورد؟ اينک‌ متن‌هاى‌ کهن‌ نيز به‌ معاصرت‌ ما درآمده‌اند؛ آن‌ هم‌ به‌ واسطه‌ی‌ خوانش‌ ما: ما آدم‌هاى‌ نهاد وگزاره‌هاى‌ معاصر!

کميک‌ آن‌ که‌ توليدات‌ متفاوت‌ از همى‌ که‌ پيش‌ از اين‌ و اينک‌ عرضه‌ مى‌شود همگى‌ محصول‌ دوره‌ی‌ معاصر به‌ شمار مى‌آيند. آنها محصول‌ معاصرتند. شعر هشتاد سال‌ گذشته‌ زبان‌ فارسى،‌ يک‌جا شعر معاصر نام‌ مى‌گيرد. کيفيت‌ تفاوت‌ اپيستمه‌هاى‌ مختلف‌ شعرى‌ در دوره‌‌ی ياد شده‌ به‌ گونه‌اى‌ است‌ که‌ مى‌توان‌ از آن‌ چشم‌ پوشيد و نيما، ايراني، شاملو، احمدي، رويايى‌ و براهنى‌ را به‌ جاى‌ هم‌ خواند. آنها در کنار هم‌ نايستاده‌اند. آنها همگى‌ درون‌ يک‌ خلاء به‌ نام‌ معاصرت‌ که‌ خود ردى‌(trace) از يک‌ فقدان‌ است‌ مستقر شده‌اند.

کميک‌تر آن‌ که‌ تمام‌ اين‌ هشتاد سال‌ کذا هم‌ در رديف‌ گذشته‌ قلمداد شود و هم‌ در رديف‌ «هنوز».

3

شاملو به‌ نام‌ يک‌ شاعر معاصر چقدر مى‌تواند براى‌ ما مساله‌‌ساز باشد؟ آن‌ چه‌ به‌ نام‌ گفت‌ وگوى‌ انتقادى‌ با شاملو از آن‌ ياد مى‌شود، تا کى‌ ادامه‌ دارد؟ آيا کنش‌ انتقادى‌ گفت‌‌وگويى‌ از اين‌ دست‌ چندان‌ توانا است‌ که‌ نقطه‌ی‌ عزيمت‌ تئوريک‌ و پراتيک‌ ديگرى‌ براى‌ ما رقم‌ بزند؟ ما از گفت‌وگويى‌ با اين‌ کيفيت‌ دست‌ کم‌ يک‌ نمونه‌‌ي تاريخى‌ سراغ‌ داريم. دکتر رضا براهنى‌ در شرايط‌ آزمايشگاهى‌ «خطاب‌ به‌ پروانه‌ها» و «چرا من‌ ديگر شاعر نيمايى‌ نيستم» و با واکاوى‌ سطوح‌ بوطيقايى‌ و اجرايى‌ نيما و شاملو، بوطيقا و اجراى‌ خود را پيش‌ رو مى‌گذارد. او به‌ ويژه‌ در «خوانش‌ شاملو» بى‌نظير عمل‌ مى‌کند. سواى‌ سمت‌ و سوى‌ آن‌ بايد گفت‌ اين‌ همان‌ خوانشى‌ است‌ که‌ همزمان‌ و در مسير خود به‌ نوشتن‌ دست‌ مى‌برد. براهنى‌ اين‌ واقعيت‌ اعلام‌ نشده‌ را که‌ يادداشت‌ها و گفت‌وگوهاى‌ شاملو پيرامون‌ شعر هرگز لحن‌ و شدت‌ تئوريک‌ بوطيقاى‌ نيما را ندارد، به‌ کنارى‌ مى‌نهد و اين‌ همه‌ به‌رغم‌ مشهود بودن‌ ميل‌ شهودى‌ شاملو در وانمودن‌ پيش‌‌نهاده‌هايى‌ نظير شعر ناب‌ است

براهنى‌ در مقاله‌ی‌ مفصل‌ و تاريخ‌ساز خود گر چه‌ از «ترانه‌ى‌ آبي» به‌ نام‌ درخشان‌ترين‌ شعر شاملو ياد مى‌کند و به‌ ارزيابى‌ روشمند و فرماليستى‌ آن‌ مى‌پردازد اما در عين‌ حال‌ و در مقطع‌ ديگرى‌ از آن‌ مقاله، شعر ديگرى‌ را از او با شروع‌ «جخ‌ امروز از مادرنزاده ام» مثال‌ مى‌گيرد تا در راستاى‌ حرکت‌ انتقادى‌اش‌ تنش‌هاى‌ موجود در سطوح‌ تئوريک‌ و پراتيک‌ شاملو را در کنار تنش‌هاى‌ موجود در سطوح‌ تئوريک‌ و پراتيک‌ نيما و اين‌ هر دو را در کنار رهيافت‌هاى‌ فلسفى‌ ــ بلاغى‌ متاخر خود به‌ ميان‌ آورد. اگر همدوش‌ براهنى‌ شويم‌ و ترانه‌ی‌ آبى‌ را درخشان‌ترين‌ شعر شاملو فرض‌ بگيريم‌ و اساسا قائل‌ به‌ هم‌ چه‌ پايگان‌ ارزشگذارانه‌اى‌ باشيم، بايد بگوييم‌ دوره‌‌ی درخشان‌ شعر شاملو و شعر شاملويى‌ به‌ تمامى‌ در مجموعه‌ی‌ کلاسيک‌ و بى‌نظير «ابراهيم‌ در آتش» و در بخش‌هايى‌ از «دشنه‌ در ديس» نمود پيدا مى‌کند. از اين‌ منظر «مدايح‌ بى‌صله» حتى‌ امتياز کمترى‌ نسبت‌ به‌ نخستين‌ مجموعه‌هاى‌ شاملو نظير «هواى‌ تازه»، «باغ‌ آينه» و «آيدا در آينه» دارد و شعرى‌ با شروع‌ «جخ‌ امروز از مادر‌ نزايده ام» نمى‌تواند سرنمون‌ مناسبى‌ براى‌ چهل‌ سال‌ شاعرى‌ِ اين‌ غول‌ِ کلاسيکِ‌ شعرِ مدرن‌ِ فارسى‌ باشد. ارجاع‌ براهنى‌ به‌ هم‌‌چه‌ قطعه‌اي، کيفيت‌ بى‌نظيرى‌ به‌ خوانش‌ او مى‌دهد. اين‌ شگرد براهنى‌ است؛ اين‌ که‌ به‌ شاملو مولفيت‌ تاريخى‌ ويژه‌‌ی شاملو را مى‌بخشد. براهنى‌ شاملو را دستگاه‌ مولفه‌سازى‌ مى‌بيند که‌ هيچ‌ يک‌ از فرادهش‌ها و فرآورده‌هاى‌ او قابل‌ گذشت‌ نيست. شاملو به‌ مثابه‌ يک‌ سازه‌ی‌ عظيم‌ نشانگاني؛ تنها فرض‌ اين‌ قضيه‌ مى‌تواند براى‌ براهنى‌ مساله‌سازى‌ کند.

4

اينک‌ ده‌ سال‌ از زمان‌ انتشار «خطاب‌ به‌ پروانه‌ها» و «چرا من‌ ديگر شاعر نيمايى‌ نيستم» مى‌گذرد.

خوانش‌ به‌ ياد ماندنى‌ براهنى‌ از شاملو، تاثيرى‌ را که‌ بايد گذاشته‌ و شعر بعد از نيماى‌ فارسى‌ را به‌ قبل‌ و بعد از خود تقسيم‌ کرده‌ است. در اين‌ يک‌ دهه، مشروعيت‌ گفت‌وگوى‌ انتقادى‌ با شاملو، نفس‌ گفت‌وگوى‌ انتقادى‌ با شاملو بوده‌ است. ما با شاملوى‌ مولف‌ روبه‌ رو شديم؛ ظرفيتى‌ که‌ براهنى‌ آن‌ را به‌ او بخشيد و آن‌قدر در پوست‌ خود نگنجيديم‌ که‌ هنوز داريم‌ با شاملو گفت‌وگوى‌ انتقادى‌ راه‌ مى‌اندازيم، گفت‌‌وگوهايى‌ که‌ همه‌ صداى‌ براهنى‌ را مى‌دهد و بوى‌ پيراهن‌ يوسف‌ را. در این میان، براهنى‌ خود واجد مولفيتى‌ تاريخى‌ شده‌ است. شعر فارسى‌ هم‌‌چه‌ مولفى‌ را با هم‌چو تاليفى‌ کم‌ دارد و براهنى‌ يکى‌ از آن‌ کم‌ها است‌ و شايد تنها با نيما و افسانه‌ و متن‌هاى‌ تئوريک‌اش‌ در يک‌ قياس‌ بگنجد. با اين‌ همه‌ به‌ نظر مى‌رسد آن‌چه‌ براهنى‌ را دچار مساله‌ مى‌کند، امرى‌ بلاغى‌ باشد. مساله‌ي‌ مفاهمه‌ و پى‌آمد آن‌ سوءتفاهم‌ که‌ بنيادى‌ترين‌ مساله‌‌ی بلاغت‌ به‌ شمار مى‌آيد، بن‌ مايه‌‌ی اصلى‌ کنش‌ انتقادى‌ براهنى‌ است. فهم‌ بوطيقايى‌ براهنى‌ گر چه‌ متفاوت‌ مى‌نمايد اما به‌ تمامى‌ و براى‌ امکان‌ حضور در افق‌ معاصرت‌ صورت‌ مى‌بندد. تنها با چشم‌‌داشت‌ به‌ توانايى‌هاى‌ محور جانشينى‌ و وضعيت‌ عمودى است‌ که‌ بلوغ‌ جابه‌جا کننده‌‌ی او مشغول‌ کار مى‌شود.

براهنى‌ با دوره‌ی‌ تاريخى‌ شعر معاصرت‌ دارد و مى‌کوشد در اجراى‌ جديد و به‌ شدت‌ جديد خود، بار ديگر آن‌ رهيافت‌ ژنريک‌ را حاضر کند که‌ به‌ زعم‌ خود خسته‌ است، از شاعر سياسى‌ ــ اجتماعى‌ خسته‌ است. اين‌ هم‌ يعنى‌ اين‌ که‌ او نمى‌خواهد شعر را کنار بگذارد و بنويسد. حتى‌ در پى‌ ايجاد هم‌ چه‌ توانشى‌ در تاليف‌ خود نيست. در نتيجه‌ کنش‌ انتقادى‌اش‌ از درون‌ شعر بر مى‌آيد و رويکردهاى‌ بلاغت‌آميزى‌ نظير چند وزني، چند صدايي، نحوشکنى‌ و رهاسازى‌ ظرفيت‌هاى‌ سرکوب‌ شده‌‌ي زبان، درونى‌ توليد او مى‌شود؛ درونى‌ شدن‌ به‌ مثابه‌ فرايندى‌ کلاسيک‌ در رفتار ادبى‌ مدرن. گذار از گفت‌ وگوى‌ انتقادى‌ براهنى‌ با نيما و شاملو به‌ گفتمان‌ پيش‌‌رو و مسلط‌ ادبى‌ يک‌ دهه‌ی‌ اخير شعر ايران‌ و طرح‌ مسايلى‌ همچون‌ پلى‌ژانر و ژانرزدايى‌ نيز پيرو همين‌ قاعده‌ی‌ درونى‌ شدن‌ عمل‌ مى‌کند. همه‌ اين‌ نمودهاى‌ معضل‌ساز، موقعيت‌ خود و مشروعيت‌ آن‌ را از حضور ژانر مى‌گيرند و سير تطور شعر فارسى‌ را دست‌ کم‌ از نيما به‌ بعد يادآور مى‌شوند.آگاهى‌ ژنريک‌ که‌ بى‌واسطه‌ با خواست‌ استعلايى‌ ژانر سر‌و‌کار دارد، مرجع‌ خوانش‌ محسوب‌ مى‌شود. طرفه‌ آن‌ که‌ خود‌ارجاعي، آن‌ گونه‌ که‌ براهنى‌ ايده‌اش‌ را از ياکوبسن‌ به‌ وام‌ مى‌گيرد، به‌ مرجعيت‌ ژانر خصلتى‌ ابدا در حال‌ بازگشت‌ مى‌دهد؛ چيزى‌ که‌ در آن‌ جلو است، اخلاقى‌ پيش‌ رونده‌ دارد اما در يک‌ قرائت‌ نفس‌گير باز مى‌گردد. اما متنى‌ که‌ به‌ شيوه‌ی‌ شعر مورد خواندن‌ قرار مى‌گيرد، هيچ‌ توان‌ نفس‌ کشيدن‌ ندارد؛ چرا که‌ بيش‌ و پيش‌ از آن‌ که‌ خواندن‌ سر بگيرد، شعر «در ــ آن‌ ــ جا» است‌ و نزديک‌ترين‌ خاطره‌اش‌ خاطره‌‌ی قرن‌ها است. تنها کافى‌ است‌ اين‌ هم‌بسته‌ی‌ معرفتى‌ از هم‌ بگسلد و شعر ديگر مساله‌‌ي نوشتن‌ نباشد، آن‌ گاه‌ نه‌ فقط‌ مساله‌‌سازهاى‌ براهنى‌ از کار افتاده‌ مى‌شوند که‌ حتى‌ خود مولفيت‌ تاريخى‌اش‌ نيز براى‌ ما مساله‌ نمى‌سازد. کنش‌ انتقادى‌ ما ديگر نمى‌تواند متوجه‌ براهنى‌ باشد. حتى‌ نفس‌ کنش‌ انتقادى‌ چندان‌ توانا نيست، اگر به‌ برساختن‌ يک‌ اپيستمه‌ ويژه‌ انتقادى‌ نينجامد. ما براهنى‌ را ــ چنان‌ که‌ براهني، نيما و شاملو را ــ نقطه‌ی‌ عزيمتى‌ قرار نمى‌دهيم‌ تا از کيفيت‌ مطلوب‌ خود بنويسيم‌ و به‌ تاليف‌ خود برسيم. تاليف‌ِ مايى‌ از اين‌ دست، تاليفى‌ بدون‌ بهانه‌ است؛ تاليفى‌ که‌ هيچ‌ راه‌ فرارى‌ براى‌ مرگ‌ باقى‌ نمى‌گذارد. يعنى‌ که‌ در پى‌ حضور نمى‌رود، گر چه‌ در نهايت‌ کسى‌ حاضر به‌ خواندن‌ آن‌ مى‌شود. يعنى‌ که‌ معاصر هيچ‌ کس‌ نمى‌شود، گر چه‌ به‌ زعم‌ تاريخى‌ ادبى‌ ــ اين‌ ادبيت‌ هشت‌ سر ــ معاصر اين‌ و آن‌ باشد. تاليفى‌ که‌ به‌ فردا نمى‌رسد؛ اين‌ همان‌ ديالکتيک‌ معاصرت‌ است. شعر به‌ پايان‌ مى‌رسد و ضد شعر عمل‌ مى‌کند.

5

خلع‌ ژنريک‌ شعر، در رهيافت‌هاى‌ تئوريک‌ و پراتيک‌ خود به‌ قطعه‌نويسى‌ مى‌انجامد. در جهانى‌ که‌ آدم‌هاى‌ شعر ــ مهره‌هايش‌ و نه‌ لزوما افرادى‌ به‌ نام‌ اجتماعى‌ شاعر ــ تمام‌ شده‌اند و تنها مواد اوليه‌ آنها ــ اعم‌ از کاغذ و خودکار و دست‌ خط‌ و امضا ــ به‌ جاى‌ آنها مانده‌ است، ميل‌ به‌ جمع‌آورى‌ اين‌ يادگارى‌ها و خرده‌ريزها شدت‌ مى‌گيرد و شخصيت‌ يک‌ کلکسيونر ــ نه‌ به‌ کيفيت‌ ويکتوريايى‌ آن‌ ــ درکالبد يک‌ فعال‌ در حوزه‌ی‌ روابط‌ پیرامتنى‌ حلول‌ مى‌کند. او با «چيز ــ نمود»هايى‌ بى‌ جان‌ و تهى‌ از روح‌ روبه‌رو است؛ آن‌ جان‌ والا و آن‌ روح‌ زيبا.و اينک‌ فعاليت‌ متن‌ بى‌ آن‌ که‌ سر در پى‌ پيدايش‌ چنين‌ حقيقت‌هايى‌ بگذارد، مى‌کوشد تا روش‌ گم‌ شدن‌ را بيازمايد و بياموزد. هر چه‌ ابژه‌ها سرخورده‌تر، سوژه‌ها سرافرازتر؛ اين‌ گونه‌ است‌ که‌ هر چيزــ‌نمودى‌ قطعه‌ی‌ ويژه‌ خود را طلب‌ مى‌کند؛ چندان‌ که‌ بايد در قامت‌ يک‌ پروژه‌ آن‌ را به‌ انجام‌ رساند و اين‌ از بى‌سرانجامى‌ جهانى‌ از اين‌ دست‌ است. وقتى‌ اثر هنرى‌ هاله‌ی‌ خود را از دست‌ مى‌دهد، تنها باز توليد لحظه‌ي‌ اکنون‌ مى‌تواند مناسبت‌هاى‌ ديرپاى‌ خواندن‌ را از نو بنا سازد.

قطعه‌نويسى‌ با سرعت‌ کمى‌ که‌ دارد، مى‌رود به‌ سمتى‌ که‌ از «اکنون» عقب‌ مانده‌ باشد. هر قطعه‌ تا دريافت‌ معاصرت‌ هم‌ زمان، زمانى‌ را از دست‌ مى‌دهد و زمانى‌ را کم‌ مى‌آورد که‌ اين‌ هر دو قابل‌ برگشت‌ نيست، چرا که‌ چندان‌ به‌ اشيا ريز و درشت‌ برمى‌ خورد و در فضاى‌ ميان‌ آنها رسوب‌ مى‌کند که‌ در عمل‌ فرصت‌ ديگرى‌ براى‌ در رسيدن‌ به‌ آن‌ جلو باقى‌ نمى‌ماند.

با متن‌هايى‌ که‌ در دست‌ داريم‌ و متن‌هايى‌ که‌ به‌ هر روى‌ به‌ دست‌ مان‌ مى‌رسد چه‌ مى‌توانيم‌ کرد. ديگر جايى‌ براى‌ پيدا کردن‌ نمانده‌ و اگر مانده‌ لذتى‌ در آن‌ مستتر نيست؛ لذتى‌ که‌ اگر مستتر نباشد اصلا لذت‌ نيست، پيدايش‌ متن‌ محصول‌ ميل‌ معاصرت‌ است. بايد مسيرهاى‌ گم‌ شدن‌ را آزمود تا از اين‌ هم‌‌بسته‌‌ی تاريخى‌ به‌ در آمد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این پنج قطعه در شهریور ۸۴ نوشته و نخستین بار در روزنامه ی فرهنگ آشتی منتشر شده است.

۱۹ دی ۱۳۸۶
تماس