علی سطوتی قلعه » یادداشت » شعر و امر روزمره: درباره‌ی «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه»

 آن‌چه در ادامه می‌خوانید، نخستین یادداشت از مجموعه‌ی یادداشت‌هایی است که تحت عنوان «آنتولوژی بلاهت» به برخی از مجموعه‌شعرهای منتشر شده طی یکی دو سال اخیر می‌پردازد.


                                             چه ساده، چه به سادگی گفتند و ایشان را چه ساده، چه به سادگی کشتند                                                                                                                                               احمد شاملو

چه‌گونه می‌شود سرنوشت شعر را به امر روزمره پیوند زد؟ شاید این مهم‌ترین پرسشی باشد که «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» پیش روی خود می‌بیند؛ آن هم نه فقط در دفتر نخست که مشخصن به جزئیات بی‌اهمیت زندگی می‌پردازد تا آن‌ها را به یک تراز شاعرانه ارتقا دهد، بل‌که همچنین در دفتر دوم که با توسل به نوعی عام‌گرایی می‌کوشد تا به وانموده‌ای از یک کلیت ـ جغرافیای سیاسی خاورمیانه ـ چنگ بیندازد و همچون رسانه‌ها آن را به موضوعی ملموس و در عین حال، بری از حقیقت بدل کند. به این ترتیب، هر مطلبی که درباره‌ی این کتاب نوشته می‌شود، اگر نخواهد به چنین پرسشی بپردازد، در واقع به بیراهه رفته است.  خواستِ «نیمایی» کتاب هم همین است؛ این که «معاصر» باشد و نسبتی با زندگی امروز ـ‌ یا همان زندگی روزمره ـ برقرار کند.                                                                                                 در عین حال، نسبت میان شعر و زندگی روزمره را می‌توان در سطحی فراتر از این کتاب نیز بررسید. اقتصاد شعر، یا همان نظام بلاغی که یک قطعه شعر را سبک و سنگین می‌کند، همیشه زندگی روزمره را سرشار از اتقافات حشو و زائد به حساب آورده است. زندگی روزمره همیشه بخش اضافی زندگی‌ قلمداد شده که باید از آن صرف‌نظر کرد. گویی زندگی روزمره همیشه همین بوده که هست و به گونه‌ای تقدیری، نه اهمیتی داشته که درباره‌اش توضیح داد و نه اصلن امکانش بوده است. از قضا به دلیل همین توضیح‌ناپذیری و البته در جهتی معکوس، آن دسته از گرایش‌های چپ مطالعات فرهنگی که بدبینی متفکران مکتب فرانکفورت را کنار گذاشته‌اند، نتیجه‌ای عکس می‌گیرند و امر روزمره را مبتذل، کلیشه‌ای و قابل چشم‌پوشی نمی‌دانند؛ بل که آن را مازاد نظام تولید و ابزاری برای مقاومت در برابر سرمایه‌داری ارزیابی می‌کنند. ادبیات نسل بیت را به نوعی می‌توان محصول چنین نگاهی به امر روزمره دانست؛ ادبیاتی که کثافت جامعه سرمایه‌داری را برملا می‌کند، به رخ می‌کشد و به خورد خودش می‌دهد.
 مسئله اما این است که در مواجهه با «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه»  چنین تحلیل‌های مد روز و عامه‌پسندی چندان به کار نمی‌آید. کتاب، مشخصن لحن محاوره‌ای دارد؛ اما نه به همان ترتیبی که در ادبیات کوچه و بازار به گوش می‌رسد: درآمیخته با موسیقی سرسام‌آور شهر و به همان اندازه با فراز و فرودهایی پیش‌بینی‌ناپذیر؛ درست همان‌گونه که به عنوان مثال، در زوزه‌ی گینزبرگ شنیده می‌شود.  دقیقن برعکس... محاوره‌ای؛ با همان لحنی که مجریان تلویزیونی از آن بهره می‌گیرند: توام با صمیمیتی برخاسته از احترامی ریاکارانه که بیننده را به تماشای ادامه‌ی برنامه فرامی‌خواند. این صمیمیت ریاکارانه بویژه در دفتر دوم بیش‌تر خودش را نشان می‌دهد؛ جایی که از دورترین فاصله ـ انگار در یکی از همین استودیوها ـ به خاورمیانه نگاه می‌کند و پیام‌ همدردی می‌فرستد. ساده‌نویسی از این دست، اگرچه این‌گونه وامی‌نماید که می‌تواند مازاد گفتمان مسلط به شمار آید و علیه آن به کار شود، اما در عمل، آن را بازتولید می‌کند. گفتمان مسلط دیگر فقط در سطح رسانه‌ها باقی نمی‌ماند، بل که در حوزه‌ی خصوصی شهروندان هم دخالت می‌کند. دیگر هر شهروند، نماینده‌ی دولت در خانه‌ی خودش تلقی می‌شود. این همان اتفاقی است که در «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» می‌افتد. ظاهرن پای هیچ قید و بندی در میان نیست: کتاب به راحتی نوشته می‌شود و به راحتی همه چی و همه کس را به یکدیگر ربط می‌دهد تا «فضای شاعرانه‌ای» خلق کند؛ به گونه‌ای که مجال آن ملانقط‌بازی مرسوم را نمی‌‌دهد تا این کلمه را از این گوشه بردارد و جایش، آن کلمه را پیش‌نهاد دهد؛ همان که احتمالن خوشاهنگ‌‌تر است و در این‌جا، خوش می‌نشیند و از این حرف‌ها. درآمد کتاب، تکلیف این همه را از پیش روشن کرده است. در این درآمد که تقطیع شده و ظاهرن باید آن را یکی از شعرهای این مجموعه به حساب آورد، نام چند تایی از شاعران معاصر به دنبال یکدیگر ردیف شده، با تعاریفی که از رفتار شاعرانه‌ی آن‌ها در یکی دو سطر به دست داده؛ تعاریفی که نظیر آن‌چه در روزنامه‌ها و به هنگام درگذشت شاعران دیده می‌شود، از شعرهایشان برآمده است: سهراب که همه را به رستگاری در پناه شقایق دعوت می‌کرد، شاملو که لج خدایان را درمی‌آورد،  نصرت که شعر را مثل تفی به چهره‌ی هستی انداخت و... همه‌ی این‌ها پشت سر هم می‌آیند، با حسرتی توامان که نمی‌توان مثل آن‌ها نوشت. در نهایت چاره‌ای نمی‌ماند جز این که هنوز هم نیمایی بود و سنگ‌‌پشت خود را نوشت که می‌پلکد در کنار رودخانه هنوز. این که چرا چنین نتیجه‌ای گرفته می‌شود، مطلقن مشخص نیست. چرای بزرگ‌تر این که درآمد یک مجموعه‌ی شعر هم جامه‌ی شعر بپوشد. آیا واقعن این مجموعه‌ی شعر، می‌خواهد یک مجموعه‌ی شعر نیمایی قلمداد شود و اگر آری، آیا واقعن یک مجموعه‌ی شعر نیمایی است؟ راست این است که بر اساس درآمد کتاب، نمی‌شود سراغ پرسش‌هایی از این دست رفت و پاسخ‌هایشان را باید از جای دیگری گرفت؛ چرا که درآمد، صرفن نام نخستین شعر مجموعه  است و نه چیزی بیش از آن. به عبارتی ساده‌تر، پای گزاره‌های شاعرانه‌ای در میان است که گرچه تظاهراتی تاریخی به راه انداخته‌اند، اما مطلقن حیثیت انتقادی ندارند. این کلبی‌مسلکی، وقتی با آن صمیمیت ریاکارنه‌ای که پیش‌تر گفته آمد، درمی‌آمیزد، نتیجه‌ای مثل این سطرها به بار می‌آورد: «یا مثل خواهرم فروغ/مثل مادری هزارساله بلد بود/دوقلوهای عشق و نفرت را/به تماشای فواره‌ها ببرد». اینکه فرخزاد به نام کوچکش خطاب می‌شود و از پس آن، جای خواهری را می‌گیرد که به نوبه‌ی خودش کاربلد است، صرفن ترس از دیگری وامی‌نماید؛‌ همان ترسی که تن ِ درآمد یک مجموعه‌ی شعر را در هر سطر قطعه‌قطعه می‌کند تا بدان جامه‌ی شعر بپوشاند. آن همدلی که به همخونی تبدیل می‌شود، تنها و تنها یک همدلی کنترل شده است،‌ نه یک احساس بیش از اندازه. آن که دیگری را به خویشاوندی می‌گیرد، فقط می‌خواهد او را در خود منحل کند تا از شرش خلاص شود و از حضورش در امان بماند. بیش از 40 سال است که جامعه‌ی ادبی ایران چنین رفتاری را در برابر فرخزاد در پیش گرفته تا جای آن که تنش سوژگانی حاصل از حضور او را در خود بپذیرد، دستی به نوازش روی سروصورتش بکشد و نامش را که مثلن سپیده‌دمی است بر پیشانی آسمان، گرامی بدارد. بدین لحاظ، اگرچه درآمد «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» واقعن درآمدی بر این مجموعه نیست و مطلقن تهی از ارزش‌های نظری است، اما در عین حال، این هشدار اولیه را می‌دهد که چندان نمی‌توان درباره‌ی اقتصاد شعرهای آمده از پس آن نوشت و توضیح داد که چه‌گونه ساخته می‌شوند و از چه ترفندی استفاده می‌کنند که ارزش افزوده‌‌ای را به وجود بیاورند. کتاب، چنان دست و دلبازی به خرج می‌دهد که در همان نگاه نخست، فرصت گفت‌و‌گوی انتقادی را از بین می‌برد: می‌خواهید درباره‌ی چی حرف بزنید؛ درباره‌ی چیزی که به همین سادگی نوشته شده است؟ بی‌خیال؛ اصلن ارزشش را ندارد. خیلی ناراحتید، می‌توانید چیز دیگری به سادگی همین بنویسید!
این ساده‌نویسی اما آن‌‌قدرها هم که به نظر می‌رسد، ساده نیست. نه این که واقعن به سادگی حاصل نشده باشد؛ بل که همه چی را به یک اندازه ساده نمی‌گیرد. چیزهایی هستند که خیلی ساده می‌شود درباره‌شان نوشت و چیزهایی هستند که ساده‌تر از آن می‌شود ندیده‌شان گرفت. به عنوان مثال، بسامد حروف اضافه در «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» به حدی است که اهمیت خود را از دست می‌دهد و هم‌چون یکی از ویژگی‌های نگارش رسانه‌ای تبدیل می‌شود که کتاب، کمابیش از آن استفاده می‌کند. نمی‌توان انتظار داشت که این حروف اضافه، هر یک کارکرد بلاغی ویژه‌ی خود را به نمایش بگذارند. این انتظار نابجایی از چنین متنی است.  بدیهی است وقتی سطرهای یک شعر چنان به یکدیگر متصل می‌شوند که مجموعن یک یا دو سه جمله‌ی بزرگ را به وجود می‌آورند، حروف اضافه نقش دستوری تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کنند و این دیگر نه مشخصه‌ی سبکی آن شعر به حساب می‌آید و نه نقض آن. مثلن این جمله‌ی طولانی را داشته باشید: «از ما پنج نفر که خانه‌ی جمعی‌مان بین امیریه و مختاری بود، دو نفر بر موتورسیکلت‌هایشان نشستند و اعلامیه‌های خونین‌شان را در محله‌های جنوب شهر پراکندند و یادشان رفت که باید به خانه برگردند.» این جمله در هفت سطر از بیست‌و‌پنجمین شعر دفتر نخست مجموعه تقطیع شده است. اگر نبود حرف اضافه‌ی «که» و «واو عطف»، مطلقن چنین جمله‌ای ساخته نمی‌شد. این مصرف بی‌حدوحصر حروف اضافه، نادیده گرفتن کارکرد بلاغی آن‌ها و فروکاست آن به یک نقش دستوری است. در مقابل، کیفیت تشکیل محور جانشینی در شعرهای این کتاب، به گونه‌ای است که اتفاقن به شدت بر این نوع کارکردگرایی تاکید می‌کند. از این نظر، تا ممکن بوده، از مراعات‌النظیر و اشتراکات دلالی واژه‌ها استفاده شده است. این اسمش ساده‌نویسی نیست. ساده گرفتن خودِ نوشتن است. شانه خالی کردن از بار مسئولیت چیزهایی است که نوشته می‌شود. بدون هیچ نیش و کنایه‌ای «کلیشه» است؛ کلیشه به معنای دقیق کلمه و بارها کلیشه‌ای‌تر از آن؛ کلیشه‌ای داخل گیومه و با گوشه‌چشمی به هوسرل، داخل پرانتز؛ کلیشه‌ای که می‌توان ندیده‌اش گرفت؛ چرا که هیچ تنش سوژگانی را برنمی‌انگیزد و نهایتش در چارچوب سیستم باقی می‌ماند، هم‌چون کنش روزمره‌ای مثل خرید از یک فروشگاه که نهایت ظرافتی که در آن به خرج داده می‌شود، در جنس خریداری شده است: زده نداشته باشد، دست‌دوم نباشد، مارک خوش‌نامی داشته باشد، گارانتی داشته باشد و.... باید خرید کرد و این خرید، همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شد، انجام می‌شود. 
در این مجموعه کم نیستند شعرهایی که با حذف تکنیک مراعات‌النظیر ـاین شگرد معمول قصیده‌سرایی‌ـ چیزی ازشان باقی نمی‌ماند. برای نمونه می‌توان به شعر  2 از دفتر نخست پرداخت که موتیف مرکزی آن، تعطیلات دو نفره است؛ دو نفری که می‌خواستند تعطیلات خود را در کوبا بگذرانند. همین کافی است تا واژه‌هایی مثل ساندنیست‌ها، سلاح‌ها، زاپاتیست‌ها، دولت بورژوا، مذاکره و جنگ روی سر این شعر، خراب شوند. تازه بعد از آن، درمی‌یابند که پولشان کم است. بنابراین لازم است تا پای کلماتی هم‌چون لاهیجان، هتل، کرایه، شیطان‌کوه، چای‌کاران، بلیت و تهران هم به این شعر باز شود.  این روند پیش‌بینی‌پذیر اما در همین جا متوقف نمی‌شود. شوق نوستالژیک برای افتادن در دام کلیشه‌های جان‌سوز و عبرت‌آموزی که ابتدا در فضای نمادین ـ ادبیات فولکلور، رسانه‌ها، دفترچه‌های خاطره ـ به وجود آمدند و بعدها برای یک بار امتحان و در عین حال به گونه‌ای تهوع‌آور، مرتب در واقعیت تکثیر و بازتولید شدند، چنان دامن این مجموعه را می‌گیرد که گاه به موتیف مرکزی شعرها تبدیل می‌شود:  عشق‌های دوره‌ی نوجوانی که برای کشیدن یک سیگار، ته می‌کشد، دانش‌آموز پسری که عاشق خانم معلمش شده است، پسر نوجوانی که عاشق یک دختر خدمتکار می‌شود، ماده‌پلنگی که لابد باید برایش شیر و آیینه و پنبه‌هایی آغشته به بتادین و دستمال کاغذی برد و بعد، در اتاقی خاموش گریست، دوستی که سابقن خطبه‌های انقلابی می‌خواند و اینک تریاکی شده است، انقلابی‌های سابقی که آرمان‌هایشان رنگ باخته و مجبورند با واقعیت کنار بیایند،  انقلابی‌گری‌هایی که اینک در کلاه چه‌گوارا، سیگار برگ و نوار قدیمی ویکتور خارا خلاصه شده است، نسل انقلابی که به همه چی فکر کرد و همه کاری کرد اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید و البته برای 14 شعر، خاورمیانه‌ای که پیش‌ترها مهد تمدن به شمار می‌آمده و حالا باید به زمین و زمانش رحم کرد... این‌ها هسته‌ی اصلی بخش قابل توجهی از «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» هستند که هیچ پیوند مستقیمی با امر روزمره برقرار نمی‌کنند؛ بل‌که همان تصویری از روزمرگی را به نمایش می‌گذارند که پیش‌تر در فضای نمادین بسته‌بندی شده است. این پخته‌خواری به موتیف‌های حاشیه‌ای شعرها نیز سرایت می‌کند. به عنوان مثال، این سطر از شعر 12 دفتر نخست را در نظر بگیرید: «مادرم گفت: سماور و قوری را هم با خودت ببر». تداعی سماور و قوری بدون آن که ربط دلالی خاصی از آن دست که شعرهای دیگر کتاب دیده می‌شود، به کلیت شعر داشته باشد و تنها به محض حضور مادر، به قدری کلیشه‌ای و مهوع است که صرفن در سریال‌های تلویزیونی می‌توان نمونه‌اش را دید. 
در این میان، البته نباید از یاد برد که مشخصن خواست شاعرانه‌ای هست  که امر روزمره را ابتدا به کلیشه تقلیل می‌دهد و سپس، به واسطه‌ی فرم به مثابه یک تراز استعلایی، آن را از کلیشه‌ای بودن خود تهی می‌کند. به عبارتی دیگر، می‌توان این پیش‌فرض خوش‌بینانه را به کتاب نسبت داد که  نه تنها از کلیشه‌ها تبری نمی‌جوید؛ بل‌که زندگی را سراسر کلیشه‌هایی می‌داند که حقیقت را در خود مخفی نگه داشته‌اند. پس گریزی نیست که برای خلاص شدن از کلیشه‌ها و دسترسی به حقیقت مکتوم، به خود آنها پناه برد. از این منظر، فرم آن روزنی است که حقیقت از آن سربرمی‌آورد و خودش را نشان بدهد. درست در همین نقطه است که این پیش‌فرض‌های خوش‌بینانه درباره‌ی «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» حیثیت تحلیلی خود را از دست می‌دهند و دقیقن خلاف خود را به اثبات می‌رسانند: کتاب به کلیشه‌ها پناه می‌برد، چون از آن‌ها می‌ترسد، چون نمی‌تواند از شرشان خلاص شود، چون بر پایه‌ی این حکمت همان‌گویانه‌ی عهد عتیقی و در عین حال مک‌دونالدی شکل گرفته که می‌گوید: «بی‌خیال حقیقت؛ حقیقت چیزی جز همین کلیشه‌ها نیست؛ کلیشه‌ها را بچسب.» و دقیقن بر همین اساس است که شعرهای این مجموعه  میل به جلو رفتن، پایین رفتن، رفتن و رسیدن به آن آخرین سطر را دارند و اغلب از دل یک منطق استقرائی ساده بیرون می‌آیند، یعنی همان دم‌دستی‌ترین شکلی که صغرا و کبرا می‌چیند تا به یک گزاره که همان نتیجه باشد، فرم نهایی ببخشد. به عنوان مثال، شعر چهارم  از دفتر نخست این‌گونه «ساخته می‌شود»: 1- جوانکی سیگاری که معشوقه‌اش دانش‌آموز است. 2- معشوقه، همین که می‌فهمد او سیگاری است، ازش جدا می‌شود. 3- دختر با کسی ازدواج می‌کند که در عمرش سیگار نکشیده است.  شعر دوم از دفتر دوم نیز به همین ترتیب: 1- یک شاعر انتحاری که جهانی او را بیگانه‌ی خود می‌داند. 2-  او بالاخره خودش را در مقر سازمان ملل با تمهیدات شاعرانه منفجر خواهد کرد. 3-  دبیر کل سازمان ملل نمی‌تواند او را به پای میز مذاکره برگرداند.
 فرم این شعرها بارها و بارها کلیشه‌ای‌تر از موتیف‌های برسازنده‌ی آن است و فراتر از آن، کلیشه‌ای بودن موتیف‌ها به واسطه‌ی همین فرم دم‌دستی است که کیفیتی مضاعف به خود بگیرد. از رهگذر همین منطق استقرائی است که جزئیات بی‌اهمیت زندگی به یک تراز شاعرانه ارتقا می‌یابد و حقیقت، به مثابه آن‌چه کلیت موجود را همزمان می‌سازد و از پا درمی‌آورد، به یک امر عامه‌پسند رسانه‌ای تبدیل و از درون تهی می‌شود. باری، آن‌چه سرنوشت «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» را به امر روزمره پیوند می‌زند، این نیست که مثلن این کتاب، مازاد آن حوزه‌ی نمادینی به حساب می‌آید که به نظام تولید مشروعیت می‌بخشد و همزمان، رنج آدمی را ـ برای نمونه در خاورمیانه ـ امر تقدیری و حاصل خواست پروردگار می‌نماید، بل که همان خواست مصرف است که امر روزمره را به شکل مسطح و ملال‌آوری درمی‌آورد و شعر را به کلیشه‌های شاعرانه تقلیل می‌دهد. نتیجه آن که نوستالژی جای ناخودآگاه و حافظه جای تاریخ می‌نشیند تا اتفاق نابهنگامی در پیش نباشد. از این رو، پانوشت‌هایی که در گوشه و کنار کتاب آمده‌اند، صرفن کارکرد معرفی ندارند. آن‌ها این کنترل درونی را شدت می‌بخشند و هراس از جا افتادن و گذشتن را وامی‌نمایند. آیا ممکن است کسی ویکتور خارا نشناسد و نداند که گورباچف کیست؟ پس چرا یکی نیاز به توضیح اضافی ندارد و حضورش در شعر کفایت می‌کند و دیگری را باید در پانوشت معرفی کرد؟ پس دیگر چه فرقی می‌کند که «هلال خصیب» کجا باشد؟ پاسخ به این پرسش‌ها روشن است: مسئله‌ی اصلی، «زهد ریایی» است؛ جابه‌جایی به نحوی که در نهایت چیزی جابه جا نشود. پس عشق، به یک رابطه‌ی دوتایی مثل همه‌ی رابطه‌ها تبدیل می‌شود و کنش سیاسی، همچون عشق بار نوستالژیک به خود می‌گیرد و جای خود را به نوع‌دوستی، خودشیفتگی تاریخی، احساسات میهن‌پرستانه، دغدغه‌های فرهنگی و در یک کلمه، کلبی‌مسلکی می‌دهد. «خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه» بسته می‌شود.

خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه
حافظ موسوی
آهنگ دیگر
چاپ اول - زمستان 87

۴ مرداد ۱۳۸۸
تماس